«جایی که واقعن زیر آسمان پر ستاره جفتک می‌زنی!»

روی فرکانس ماژلان (۱)
به قول سالینجر مامان بابام اصلن خوش‌شون نمیاد در موردشون حرف بزنم. اما اگر بخواهم شروع کنم از جایی، مجبورم گریزی به روزگار قدیم بزنم. به مامان و بابام وقتی که من فنچی بیش نبودم و در شهری دور زندگی می کردیم. مادرم مدیر یک کتابخانه کانون پرورش فکری بود و پدرم شهردار شهری دور افتاده.
من تمام عصرهای بعد مدرسه ام را در کتابخانه کانون می‌گذراندم. این شد که در سن ده سالگی بوف کور هدایت می خواندم و زور می‌زدم سر از کتاب «علویه خانم و ولنگاری» در بیاورم، در سن یازده سالگی کتاب های سیمین دانشور! بعد هم کمی بیشتر به خودم آمدم نویسنده‌های چپ و این داستان‌ها، داستان یک شهر احمد محمود زندگی مرا تکان داد و چنین شد که ملغمه‌ای پرت و پلا از کار در آمدم. من در سنین اولیه نوجوانی درست جایی که پایم را باید می‌گذاشتم در نوجوانی و داستان‌های فراموش نشدنی خودش لیز خوردم تو بزرگ‌سالی. تجربه‌های متفاوتی که هم سن های من نداشتند. الان هم اصلن قصد ندارم در موردش صحبت کنم!
اما آموختم جبران تمام فشارهایی را که بر رویم می‌آمد را با سپردن تن به جاده کنم. جایی که حس می‌کردم تغییر را نمی‌توانم به وجود بیاورم راهی شدم. جایی که نمی‌دانستم چه می‌شود «جاده» درمان این عدم کامیابی در تغییر بود.
دوشنبه صبح بود که از جایم بلند شدم و فهمیدم دیگر نمی‌توانم در شهری که ساکنم چیزی را تغییر بدهم.
پس تصمیم گرفتم مسافر بشم. مسافر کجا؟ نمی‌دانم! چه مدت؟ نمی‌دانم!
شدم به قول درویش‌ها «ابن سبیل» و هر چه پیش آید خودش یک کشف است.
سفرم از آن روز دوشنبه آغاز شد. چند روزی می‌شود که در راه هستم. شب‌ها در این ایام در یک مزرعه می‌خوابم. درست زیر آسمان خدا، پر از ستاره. پر از صدای پرنده‌ها و منی که شب‌ها به ستاره‌هایش نگاه می‌کنم.
در این میان در تدارک ساخت یک برنامه تلوزیونی هستم و هم چنین برای در آوردن نان مانند این کارگران ایرلندی هر گوشه گیرم بیاید کار می‌کنم. کتاب می‌خوانم کاری که مدتی است ترک کردم. موسیقی بلند نصفه شب وسط مزرعه گوش می‌کنم و هر وقت گشنه شدم هر چی گیرم بیاید می‌خورم تا سیر بشوم!
شاید این ایام بهتر بنویسم. بهتر فکر کنم و بهتر خودم را بشناسم…
2019-05-23 13.06.15
Advertisements