«پاریس؟ پاریس شهر قشنگیه اما دزدای خوبی داره!»

سلسله مشاهدات یک مسافر (۷)
اگر راست و سیخکی بخواهم بگویم باید تاکید کنم پاریس شهری است که باید خواهانش باشی تا حس خوبی بهش داشته باشی، درست مثل تهران. من چند بار خیز برداشتم که تهران زندگی کنم. حتا یه دوره‌ای تهران کار می‌کردم اما هرچی زور زدم نشد که نشد. از ترافیک تا احوالات آدم‌ّها، هیچیش به هیچیم جور در نیامد. آخرش هم برگشتم به روستای خودمان.
پاریس عین تهرونه! تو مترو آهنگ می‌زنن، خیابونا پر چاله چوله و ملت در آمد و شد مثل چی تو هم می‌لولن!
تو این وسط باید بری پای ایفل تا دقیقن بفهمی چقدر ممکنه با دور و بر سید اسمال تفاوت کنه! خب، پاسخ اینه که اساسن تفاوت نمی‌کنه.
بساطی‌ها زیر برج کذایی بهت ده تا جا سوییچی می‌فروشن ده یورو! داد می‌زنه: بدو بیا ببر ایفل تازه، حراج کردم!
من که دارم تو یه شهری زندگی می کنم که سر ظهر شلوغش ۵۰ تا آدم تو خیابون می‌بینم، پاریس در کسوت یک دیوانه خانه در چشمم ظهور کرد.
مزید بر علت هم وقتی شد که دوست و راهنمای ما که خودش سالیانی است ساکن پاریسه در یک عملیات کیف و موبایلش را زدند. اون جا بود که دقیقن یاد ترمینال خزانه و جیب‌برهای حرفه‌ای‌اش افتادم.
آدرس دادن‌ّها هم درست مثل ملت خودمان است. از هر کی می‌پرسیم که کلانتری کجاست، می‌گوید:
ااا این ور می‌ری بعد سر خیابون می‌پیچی آاا اون ور!
در بین آدرس دهنده‌حتا یک پلیس هم بود که اشاره می‌کرد یه دو تا چهار راه بالاتر کلانتریه!
بله! کلانتری بود اما ۵ کیلومتر اون‌ور تر!
 
«کیا سریال ناوارو یادشونه؟»
من از بدو ورود با گرافیتی‌های روی دیوار یاد ناوارو بودم و هر ماشین پلیسی که نعره زنان از کنارم رد می‌شد ترانه‌اش بیخ گوشم بود، اما با دیدن خود کلانتری کذایی نزدیک برج ایفل (همون ۵ کیلومتر اونور تر رو عرض می‌کنم) دقیقن فهیدم داستان ناوارو چیه. در محل سالن انتظار همه جور آدم بود. خانم پشت میز پذیرش خوش‌رو بود و توضیح می‌داد که: باید یک گزارش بنویسی و دقیقن بگی به کی مشکوکی!
رفیق ما هم حاج واج مونده بود که بگه دقیقن الان وسط این خر تو خری به کی مشکوکه!
زد به سرم بگم به دربون دم برج ایفل مشکوکیم که دیدم الان سر بامزه بازی فامیلم می‌شه.
خلاصه خانم دیگری که یک افسر لباس شخصی بود وسط این بار و بیر (به قول رفقای افغانستانی) با اسلحه‌ای که زیر بغل مخفی کرده بود، امد که:
آقا جان برای گرفتن گزارش سرقت حداقل باید ۵ ساعت بشینید تا نوبت تون بشه!
ما امروز برای افسر خانم شورت هستیم! (منظور کم داریم)
من هرچی فکر کردم نفهمیدم مگر برگه گزارش سرقت یک خانم رو باید افسر خانم پر می‌کرد؟ یعنی در پاریس هم مساله محرم نامحرم حساسیت برانگیزه؟ به نظرم زیادی اعتقادی آمد جریان اما این مهم تر از ۵ ساعت انتظار نبود.
بررسی کردیم دیدیم اعطا گزارش سرقت رو به لقای روی سارق ببخشیم و بریم پی کار مون.
در بازگشت دیگر یه دستم به شلوارم و دستی دیگر به موبایل و دست دیگری به کیف پولم بود، یاد جمله میز پذیرش هتل افتادم: این‌جا پاریس است!
 
«ترمینال خزانه، اتو شهپر لندن نبود؟»
اما از ترمینال اتوبوس بگذارید یواشکی و گذرا رد بشم. برای رسیدن به ترمینال اتوبوس «Bercy» یا به قول علمای فرانسوی «بغسی» یک سفر پر گل و شل داشتم تا رسیدم به ترمینال خزانه کذایی، شلوغ و بهم ریخته و سر و صدای عربده و بیا و برو.
من همیشه پاریس رو در تصورات مضحکم مثل یه نقاشی می‌دیدم که در بچه‌گی از پاریس دیده بودم. یک شب پر ستاره و برج ایفلی پر از نور و آدم ‌هایی که زیرش دارن از هم لب می‌گیرند!
راستی گفتم لب، درست در وسط این ترمینال خر تو خر خزانه‌طور یک گروه فیلم‌برداری داشتند یک صحنه‌ای از فیلم را می‌گرفتند که ظاهرن سوپر من فیلم داشت با معشوقه‌اش جلو اتوبوس خداحافظی ‌می‌کرد. من درست صحنه ‌ای رسیدم که سوپرمن لب‌هاشو غنچه کرد بود که بره برای فرنچ کیس! ملت هم سیصد نفری به غنچه یارو نگاه می‌کردن. مسافرهای سفید و سیاه که می‌خواستن ببین بلخره یارو چطوری قرار دم اتوبوس حساب معشوقه رو برسه!
اتوبوس دیر آمد، درست مثل مملکت خودمان! راننده یک گوساله بداخلاق و البته کمی بی‌ادب بود که ساک‌های ملت رو مثل سگ پرت می‌کرد تو جعبه بغل، اتوبوس بی مستراب، بی برق و بی همه چی!
سوار که شدم خیلی نکشید خوابم برد. خسته بودم. خواب می‌دیدم کیفم را می‌خواهند بزنند و من دارم حواله می‌دهم به یارو سارق…
مرز که می‌رسیم می‌فهمم قصه پاریسی ما تمام شد.
القصه خواستم بگم اگر دلتون برای شیر تو شیری تهران تنگ می‌شه حتمن پاریس رو انتخاب کنید.
48385331_10158129628153761_1611861386072162304_o