«دستان شیری من در میان شانزلیزه»

سلسله مشاهدات یک مسافر (۶)

خواب می‌بینم تو شانزه لیزه دارم راه می‌رم، اما خیابان خرابه‌های شهر ادلب در سوریه است، یک شیری داره وسط خیابون ورجه ورجه می‌کنه، می‌خو‌ام باهاش سلفی بگیرم، با خودم ‌می‌گم، شیر وسط شانزه لیزه که درنده نیست !

دخترکی رد می‌شه شیر بهش حمله می‌کنه قهرمان بازی ام گل می‌کنه و میرم می‌چسبم به شیره، تا می‌رم جلوتر می‌بینم دخترک هم یه گوریلیه و از پشت دیوار هم یه دو تا خرس نره خر بیرون می‌آن!

ظاهرن میفهمم اینا همه نیروهای داعش بودند که وسط شانزه لیزه تله گذاشتن !!

شکر خدا‌ با صدای ساعتم از خواب پریدم، خوابامونم به آدمیزاد نرفته، مسافر هم که زیاد سفر کنه کلن همه چیش با همه چیش قاطی می‌شه…

پ ن: نمایی از دیوار، پنجره سلولم در زندان باستیل! که از خواب پریدم می دیدم…