«نوستالژی در دستان مادر…»

با صدای اذان صبح از خواب بیدار شدم، چند سالی بود نشنیده بودم.

یاد ماه رمضان‌های کودکی افتادم، روزه گنجشکی، خیابان تهران و‌فلکه آب و چشم‌هایی که از زور‌خواب باز نمی‌شد و به اعتماد و اتکای دستان گرم مادر خیابان‌ها رو تا حرم طی می‌کردم.

نوستالژی‌ها تمام نمی شوند فقط در ذهن‌ات سکوت می‌کنند تا فرصتی برای بروز پیدا کنند، حتا به بهانه صدای یک‌ موذن که از دور‌ می‌آید.

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s