سينه مان پر بود از اميد

اين شب ها تا بهانه اى پيدا شود ديگر خواب از سرم مى رود، تلفنم را ساكت نمى كنم و وقتى زنگ بخورد ديگر خوابم نمى برد. نزديك هاى ٤ صبح بود دوستى برايم نوشت: دل قوى دار همه بچه هاى كوهنورد با تو هستن…
و عكسى به رسم يادگار فرستاد، يادم آمد از صعود چهار قله در زمستان سرد ٦٧ كه همه مان با كهنه لباس هاى تاناكورايى و دوختن دست كش و گتر و تعمير كوله پشتى و كفش تبريز بى حساب مى زديم به كوه. دلمان آتش بود و همه حواسمان به
هم بود.
همه يك عالمه سرود بلد بوديم و كسى تنها غذا نمى خورد، زندگى همان بود كه بود نه سلفى، نه جامعه مجازى و نه منو قله همين الان يهويي!
حالا رفيق من برايم نوشته دل قوى كن، همه بچه هاى كوهنورد پشت سرت ايستاده اند…
و من دلم باز هم گرمه درست مثل روزهاى خوب.

image

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s