«در باب درس صبح‌گاهی از یک مومن»

پیرمرد تکیه داده به صندلی پارکی و چند کیسه و کوله دارد. این نشانه روشنی است. کسی که دیشب دست کم جایی را برای خوابیدن نداشته.
پیشنهاد می کنم یه قهوه بزنیم با هم می گوید: تو مسلمونی؟
مانده ام بگم اره بگه برو پدر فلان، بگم نه بگه برو ای ملحد!
بلخره می گم نه!
می گوید: آقا جان بسیار ممنون از محبتت اما من از غیر مسلمون چیزی نمی گیرم.
اصرار می کنم و می گه نه که نه، می زنم زیر حرف قبلی ام. می گم چون نمی دونستم عکس العملش چیه برای همین گفتم نیستم. حالا که می دونه، می خواد یه قهوه با من بخوره؟
برگشت گفت: ببین! مسلمونی که دروغ بگه مسلمون نیست. دستت درد نکنه برای پیشنهاد اما برو خودت بزن.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s