«قصه من و برادر دینی مورمن که دوست داشت مومن شوم»

اردوان روزبه / وبلاگ

دارم می دوم درست جلوی ایست‌گاه مترو «فرندشیپ هایت» وقتی پشت چراغ قرمز ایستاده ام شکارم می‌کند (آقایی خوش تیپ با کت و شلوار سرمه‌ای چشمانی هم چون دریا، کمی بور با بینی قلمی و گونه های برجسته- توصیف کردم بدانید کی نگه ام داشته):
– سلام عزیزم می شه به من توجه کنی؟
– بله عزیزم چرا نشه توجه کرد، بفرمایید…
– می شه چند گام با هم قدم بزنیم
– آخه من دارم می دوم اما اگر بخواهید می زنیم
– نه چند گام در مسیر تغییر زندگی رو عرض می کنم
– خب… اگه شما دوست دارید بزنیم
– می خواهید برای آرامش و شروع کمی دستتون رو بذارید این رو!
(دستش جلوش قرار دارد)
– خب شما مطمئن هستید بذارم روش آرامش می‌ده؟
– بله بله به شما قول می دم…
– باشه می ذارم
– نه نه کجا می ذارید؟
– خب روش دیگه
– نه روی کتاب مقدس
– خب عزیزم می شه شما کتابتو یکم بالا تر بگیری سو تفاهم نشه؟
– بله حتمن، خب حالا چه احساسی دارید؟
– فک کنم…امم مم … فکر کنم احساسم می گه کتابه ویبره داره
– نه اون شعله درون شماست که تکونتون می ده
– اوکی مرسی خب من برم، چراغ دو بار سبز شده هااا
– نه! نه! من می خواهم شمارا به راهی تازه رهنمون کن. شما از صورتتون معلومه آدم معتقدی هستید…
– از صورتم؟ واقعن؟
– خب حاضرید دعوت منو بپذیرید ورکمی با هم در تمپل ما خلوت کنیم؟
– عزیز من خارجی هستم و فکر می کنم چون درست نمی فهمم شما چی می گی سو تفاهم می شه! خلوت کنیم من و شما؟
– و خدا
– شاهد ماجرا؟
– چی؟
– هیچی، خب من کجا بیام با خدا و شما خلوت کنیم؟ آدرس می دید؟
(کارت را از جیبش در می‌اورد- عکس یک تمپل مشهور است که هر روز می بینم)
– این جا هستیم همه برادران و خواهران دور هم
– اِ اِ اِ، این که کلیسای مورمن ها ست که!
– تمپله، کلیسا نیست. در ضمن ما مشهور به مورمن هستیم ما در اصل (نمی دونم چی چی – حالیم نشد گفت چه کاره‌اند) هستیم
– اوکی، همون، اره من از شما ها خوشم میاد اتفاقن کلیپلتون (قاطی کرده بودم تمپل کلیسا را می گفتم chemple) رو هر روز می‌بینم عجب با حاله. البته شنیده بودم فقط مورمن ها می تونن بیان.

FullSizeRender
– نه برادر، شما هم می تونی بیای، می تونم بپرسم شما سابقه ات چیه؟
– یعنی بکراند چکینگ می کنید اول؟
– نه سابقه اعتقادی ات
– خوب من مدتی یهودی بودم، بعد مسلمان شدم، مدتی هم طرفدار اوشو بودم البته بودیست هم بودم یه مدتی هم هست که الان «پیوریتن» هستم…
– (چشم‌ها کمی حالا گسترده تر و در نتیجه آبی بودنش دیدنی تر) یعنی همه رو بودید؟
– خب یه سری رو هم فقط رفتم و برگشتم که نگفتم
– کجایی هستید؟
– عربستان سعودی
– یعنی خالص عربید؟
– خب من دقیق نمی دونم بابام کیه چون من رو از پرورش‌گاه برداشتن اما مادرم رو که پیدا کردم مال عربستان سعودی بوده. فکر می کنم پدر مشخصی نداشته باشم. من بابام معلوم نباشه نمی تونم «مورمن» بشم؟
– خب… ام ممم در های رحمت به روی همه بازه اما… امم م م خب حالا قرار می ذاریم با هم حرف می زنیم
– خودم و خودت و خدا؟
– (حالا دیگه فکر می کنم از قیافه اش معلومه که بنده خدا داره ازم دلخور می شه) خب، شاید شما و خدا و یکی از برادران وارد تر
– ببینید من راستش خیلی دوست دارم مورمن بشم اخه می گن مورمن ها می تونن چهار تا زن بگیرن نه؟
– (دیگه اون جوان مهربان چشم آبی دارد این پا و آن پا می‌کند که اگر روش بشود از وسط خاااارت،‌ جررر ام بدهد) خب برادر! چراغ سبز شد، شما می تونید به دویدن‌تون ادامه بدید…
– پس چهار تا زن گرفتن چی می شه؟
– چراغ سبز شد برادر….

Advertisements

«هشت سال جنگ کجا بودی؟»

اردوان روزبه / وبلاگ

بعضی از حرف‌ها دردش بیشتر از این است که تو باز هم صبح رو با شوخی و بی‌خیالی شروع کنی. در طول این چند سال خودم رو عادت دادم که شعار ندم. عادت دادم که بفهمم که هر کسی کاری می کند برای دل خودش می‌کند. منت کار کسی بر سر کسی نباشد. یاد دادم به خودم که اگر کاری برای بقیه نمی توانم بکنم «تئوری آبکی» ندهم.
اما بعضی وقت ها دیگر سخت می شود که درد خفه سوز شود. بعضی وقت‌ها دیگر نمی توانی بگی بی خیال، بگذار کمی با هم بخندیم. امروز یکی از همان وقت ها بود.
یک عده هستند از دوستان که دنیای شان قد دانسته های خودشان است. یعنی باور ندارند ممکن است دنیا بزرگ تر از ان چه باشد که تصور می کنند. همه چیز در قواره همان چیزی است که «تصور» می‌کنند که می دانند. از نظر آن ها آدم هایی که بیرون از کشورند هیچ خبر از حال کشورشان ندارند. از نظر آن ها فقط دنیا دور محور برداشت فردی شان از منظر چشم خودشان می گردد.
فراری ضد انقلاب است یا واشینگتن نشین مفت خورده و راه رفته و به ریش ملت خندیده. از نظر آن ها هر که بیشتر «حرف» می زند البته در قواره فیس بوک فعلن، بیشتر عمل کرده.
اما شرمنده، من هیچ وقت نتوانستم به جای آدم هایی حرف بزنم که اهل حرف نیستند. دوست خام من از من می پرسد که من آمریکایی نشین هشت سال جنگ را کجا بودم؟
راستی کجا بودم؟ چقدر من و امسال مرا می شناسید؟ چقدر باور دارید که دنیا بزرگتر از دریچه چشم شماست؟ شما اصلن چه می دانید که چه کسی چرا ان سوی دنیاست. شما اصلن درک نمی توانید بکنید که گاهی بهشت هم برای آدم حکم تبعید دارد. این از حد شما بی شک خارج است.
من ادم هایی را دیده ام که این سوی دنیا هستند چون فقط اعتراض کردند و له شدند. من آدم هایی را می شناسم که به جرم اعتقاد این سر دنیا هستند. من ادم هایی را می شناسم که به جرم بی اعتقادی این سر دنیا هستند. من آدم هایی را می شناسم که در سن و سال این دوست جوان خام خرج ده سر خانواده بی بضاعت را داده اند و در جنگ پاره ای از تن شان را جا گذاشته اند و حالا این سر آبند اما «غر» نمی زنند. شعار نمی دهند.
دوست جوان
خیلی از ادم ها را می شناسم که حاضر نیستند شعار بدهند. اما دهلاویه را بهتر از کف دست شان می شناسند. قلاویزان و مهران را زندگی کرده اند. شیمیایی شده اند اما به روی «شما» نمی‌اورند. شما شعار می دهید، درست بر خلاف پدرتان که مجروح است. جانباز است و دارد «جان» می دهد. پدر شما سرباز وطن بوده اما شما «شعار دهنده» وطنید. شما حتا به خفه سوز بودن احساس و ایمان پدران تان هم پای بند نیستید.
کسی که برای اعتقادش تلاش کرده است آدم باور مندی بوده. چه ان که این سر اب است ان که ان سوی آب در زندان است. ان که مخالف حاکمیت است یا ان که امید به اصلاح دارد. این ها همه مجموعه ای از انسان های باور مند هستند که شعار نمی دهند. حرف کیلویی و نمی زنند، دم بر نمی آورند اما کوله باری از شجاعت و شرافت را دارند. من همان اندازه که برای کسی که برای ارمان هایش تلاش کرده و عمل گرا بوده در مبارزه حتا علیه یک حاکمیت ارزش قایلم که برای ان شجاع دلی که در نوجوانی و جوانی تنش را جلوی گلوله گذارد تا شب دیگران در آرامش بخوابند.
برید از پدرتان بپرسید شاید او بتواند ادرس کسانی را بدهد که قطع نخاع هستند اما شعار نمی دهند.
شما کار دارد هنوز بفهمید نهر قایم و اروند و آبی خاکی شلمچه کجاست. برید از همان پدری بپرسید که جانش را در راه باورش داده. البته اگر شعار خواستید بدهید از کیسه او خرج نکنید. از خودتان بگویید که چند مرده حلاجید که این روزها فقط شعار روی فیس بوک شده شغل دوم همه ما…