«هشت سال جنگ کجا بودی؟»

اردوان روزبه / وبلاگ

بعضی از حرف‌ها دردش بیشتر از این است که تو باز هم صبح رو با شوخی و بی‌خیالی شروع کنی. در طول این چند سال خودم رو عادت دادم که شعار ندم. عادت دادم که بفهمم که هر کسی کاری می کند برای دل خودش می‌کند. منت کار کسی بر سر کسی نباشد. یاد دادم به خودم که اگر کاری برای بقیه نمی توانم بکنم «تئوری آبکی» ندهم.
اما بعضی وقت ها دیگر سخت می شود که درد خفه سوز شود. بعضی وقت‌ها دیگر نمی توانی بگی بی خیال، بگذار کمی با هم بخندیم. امروز یکی از همان وقت ها بود.
یک عده هستند از دوستان که دنیای شان قد دانسته های خودشان است. یعنی باور ندارند ممکن است دنیا بزرگ تر از ان چه باشد که تصور می کنند. همه چیز در قواره همان چیزی است که «تصور» می‌کنند که می دانند. از نظر آن ها آدم هایی که بیرون از کشورند هیچ خبر از حال کشورشان ندارند. از نظر آن ها فقط دنیا دور محور برداشت فردی شان از منظر چشم خودشان می گردد.
فراری ضد انقلاب است یا واشینگتن نشین مفت خورده و راه رفته و به ریش ملت خندیده. از نظر آن ها هر که بیشتر «حرف» می زند البته در قواره فیس بوک فعلن، بیشتر عمل کرده.
اما شرمنده، من هیچ وقت نتوانستم به جای آدم هایی حرف بزنم که اهل حرف نیستند. دوست خام من از من می پرسد که من آمریکایی نشین هشت سال جنگ را کجا بودم؟
راستی کجا بودم؟ چقدر من و امسال مرا می شناسید؟ چقدر باور دارید که دنیا بزرگتر از دریچه چشم شماست؟ شما اصلن چه می دانید که چه کسی چرا ان سوی دنیاست. شما اصلن درک نمی توانید بکنید که گاهی بهشت هم برای آدم حکم تبعید دارد. این از حد شما بی شک خارج است.
من ادم هایی را دیده ام که این سوی دنیا هستند چون فقط اعتراض کردند و له شدند. من آدم هایی را می شناسم که به جرم اعتقاد این سر دنیا هستند. من ادم هایی را می شناسم که به جرم بی اعتقادی این سر دنیا هستند. من آدم هایی را می شناسم که در سن و سال این دوست جوان خام خرج ده سر خانواده بی بضاعت را داده اند و در جنگ پاره ای از تن شان را جا گذاشته اند و حالا این سر آبند اما «غر» نمی زنند. شعار نمی دهند.
دوست جوان
خیلی از ادم ها را می شناسم که حاضر نیستند شعار بدهند. اما دهلاویه را بهتر از کف دست شان می شناسند. قلاویزان و مهران را زندگی کرده اند. شیمیایی شده اند اما به روی «شما» نمی‌اورند. شما شعار می دهید، درست بر خلاف پدرتان که مجروح است. جانباز است و دارد «جان» می دهد. پدر شما سرباز وطن بوده اما شما «شعار دهنده» وطنید. شما حتا به خفه سوز بودن احساس و ایمان پدران تان هم پای بند نیستید.
کسی که برای اعتقادش تلاش کرده است آدم باور مندی بوده. چه ان که این سر اب است ان که ان سوی آب در زندان است. ان که مخالف حاکمیت است یا ان که امید به اصلاح دارد. این ها همه مجموعه ای از انسان های باور مند هستند که شعار نمی دهند. حرف کیلویی و نمی زنند، دم بر نمی آورند اما کوله باری از شجاعت و شرافت را دارند. من همان اندازه که برای کسی که برای ارمان هایش تلاش کرده و عمل گرا بوده در مبارزه حتا علیه یک حاکمیت ارزش قایلم که برای ان شجاع دلی که در نوجوانی و جوانی تنش را جلوی گلوله گذارد تا شب دیگران در آرامش بخوابند.
برید از پدرتان بپرسید شاید او بتواند ادرس کسانی را بدهد که قطع نخاع هستند اما شعار نمی دهند.
شما کار دارد هنوز بفهمید نهر قایم و اروند و آبی خاکی شلمچه کجاست. برید از همان پدری بپرسید که جانش را در راه باورش داده. البته اگر شعار خواستید بدهید از کیسه او خرج نکنید. از خودتان بگویید که چند مرده حلاجید که این روزها فقط شعار روی فیس بوک شده شغل دوم همه ما…

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s