«مردی که با پنجه بوکس کشته شد و نانی که ما بردیم»

من قالیباف متنفرم!
اره دقیقن، من هم از قالیباف برای هزار و یک زد و بندش متنفرم، از خیلی ها متنفرم. این ور آب، آن ور آب، این گوشه آن گوشه. برای گنگ‌های که با اطرافیانش راه انداخته حالم بد می شود. برای نقطه های مبهم در دوران کارش در نیروی هوایی سپاه، یا پول های گم شده در روزنامه هم‌شهری هم. اما هیچ کدام نتوانسته دلیل خوبی باشد برای من تا فراموش کنم که نیروی انتظامی با پیکان لخه و پاسبان شکم گنده را او نیروی انتظامی نکرد.
در همان نیروی انتظامی یک زمانی سر خریدن بنزها هزار و یک حاشیه داشت -که خودش حتمن در مورد قیمت‌ها و چه و چه جواب باید بدهد- اما او بود که اولین بار مامور مافنگی را گذاشت کنار، نیروی انتظامی فشل را آموزش داد،-متاسفم که بعد هم ان نیرو جاهایی روی مردم اسلحه کشید اما بلخره نیروی انتظامی شد- بهینه کرد.

حالا هم هزار کار این اقا را می شود زیر سوال برد اما در حقیقت ما همیشه آن چه که دوست داریم و می خواهیم بشنویم را می شنویم حتا در رسانه‌های کت و کلفت، آن‌هایی که «پالیسی» شان با رویترز مو نمی‌زند.
وای به روزی که ما مردم بخواهیم کسی را خراب کنیم. از جان و مال و خون آدم‌ها هم نمی گذریم. همه چیز در خدمت هدف است. -الان مانند همیشه یکی می‌گوید حالا این نه، اما مگر نکرده‌اند؟- بله کرده‌اند اما ما همین کردن‌ها را مجوز دروغ گفتن خود می‌دانیم، شعار تنفر برانگیزی که می‌گوید: «هدف وسیله را توجیه می کند»

ما فقط ان‌چه دوست داریم می گوییم و می نویسیم. وقتی می‌خواهیم بزنیم، قانون و «پالیسی» و روش و «ادیتوریال» و اخلاق و هم چی پشم مان هم نیست.
راننده وانت چهل ساله‌ای که کارش جمع کردن بازیافتی‌ها خارج از قراردادهای جاری شهرداری بوده به گیر گروه عصبانی دیگری می افتد که قرارداد جمع آوری بازیافت داشتند. آن‌ها که هستند؟ همان بنده‌گان دیگر خدا که از سر نداری و ناچاری کارگر شرکت خصوصی شده اند که کارش جمع آوری بازیافت است. نه مامور سد معبر، نه مامور شهرداری.

دعوا می شود، مردم گرفتارند، عصبانی‌اند، بدبختند هر چه بگویید راست می گویید، اما بین دو گروه یعنی کارگران شرکت خصوصی طرف قرارداد شهرداری با آقای وانتی که بنده خدا برای گذران زندگی اش خودش بی قرارداد این کار را می کرده دعوا می شود. فراموش هم نکنید کسب و کاری در شهرهای بزرگ دیر وقتی رواج دارد که بیشتر به «تجارت طلای کثیف» مشهور است. این تجارت سود آور رقابت بسیار تنگاتنگی را برای شرکت ها و افرادی که از آن بهره می‌برند و به قولی پول می سازند به همراه داشته است. به روایتی هم داستان این بوده که مرحوم در منطقه ای که حوزه کار گروهی دیگر بوده پیشتر اقدام به جمع آوری بازیافتی ها کرده و آن‌ها نیز گفته بودند که این حوزه «استحفاظی» آن‌ها است و دیگر به قولی آن طرف ها پیدایش نشود. 

در این میان حتا همسر این مرحوم هم اشاره می کند که: «این‌ها کارگرهای شرکت بازیافتی بودند…» اما چون کسی از این تیکه خوشش نمی‌آید کلن این قسمت ندیده گرفته می‌شود. هیچ کس هم به این فکر نمی کند که در اساس چرا باید یک مامور دولتی که برای استفاده از لوازم امنیتی نظیر باتوم و دست بند کارش تعریف دارد، برای احقاق حقوق از دست رفته شهرداری «پنجه بوکس» بکشد؟ این هم دلیلی ندارد که ما بهش فکر کنیم چون برای من این بخش هم این طوری جذاب تر است: «مامور شهرداری با پنجه بوکس شهروندی را کشت!»
متاسفم. خیلی ها به فکر اینده خودشان و فردایشان نیستند فکر می‌کنند اگر نزنند باخته‌اند، اما درگیری سر یک لقمه نان است زندگی به طرز دردناکی سخت است، این‌روزها تسویه حساب های ما دردناک تر است  چه در خیابان چه در فیس بوک چه در رسانه‌ها، انگاری از خون دیگران هم برای خنک شدن دلمان نمی گذریم، شعار می‌ دهیم و عربده می کشیم که قالیباف پفیوز که طرح تفکیک جنسیتی شهرداری پیشنهاد داد، الان زده یک پیرمرد که اشغال جمع می کرده است را کشته.

دقت کردید؟ چقدر خوب بلدیم دروغ بگوییم: «خبرگزاری کار ایران «ایلنا»، روز یک‌شنبه بیست و ششم مرداد ماه در این رابطه گزارش داده است، خانواده «علی چراغی»، کارگر ۴۱ساله‌‌ای که صاحب چهار فرزند است درباره اتفاقات منجر به فوت او به خبرنگار این خبرگزاری گفته‌اند که…» وقتی مرد ۴۱ ساله پیرمرد می‌شود.

باور می کنید روایت های پیرمرد دست فروش، حمله ماموران شهرداری به وی، دستور برخورد با مردم برای ایجاد جو امنیتی و تقریبن ده مدل دیگر را هم شنیده ام؟

ما چشم مان را بر روی واقعیت می بندیم چون مهم است ببینیم اول کجا به نفع ماست تا از «واقعیت» دفاع کنیم بعد در موردش بنویسیم، البته به طور دقیق سناریو را می‌چینیم برای آن چه که می خواهیم نه آن چه که هست. 

این روزها نوشتن جدی جدی دیگر بوی تعفن گرفته است. 

chraghi

 

 

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s