«خوشگل بودم یا خوشگل شدمِ، مساله این است»

اردوان روزبه  / وب‌لاگ 

تنگ دل بنده تو استار باكس هفت صبح، دختر پسر ايرانى: 
دختر: خوشگلم؟ 
پسر: آره، خوشگل شدى! 
دختر: نه! الان نمى گم… 
پسر: خب منم الانو نگفتم، منظورم اين بود از وقتى دماغتو عمل كردى و لباتم بتاكس كردى، خوشگل شدى…
هيچى ديگه فيلم نيمه كاره موند

«اندر باب کندن پشم کله و آرامش رفیق یهودی‌مان»

اردوان روزبه / وب‌لاگ 

یهودی‌ها مردمان خاصی هستند. من با تعدادی شون سر و کار دارم، همه عین هم هستند. اول این که مثل امریکایی‌هایی که من می‌شناسم اصلن با کسی شوخی مستهجن و نمی دونم مسخره کردن و این ها ندارن. 

حساب و کتابشون مولای درزش نمی ره، نه پولتو می خورن نه پولشونو عمرن بتونی بخوری.
عموم شون کاری -بر خلاف فضای امروز- با سیاست  ندارن -کار با این داستان لابی مابی ها ندارم، همین دور وبری‌ها را عرض می‌کنم- جالبه که همه چیز رو هم دنبال می‌کنن اما اصلن شما بگی یک کلمه حرف بزنن نمی زنن.
در کل سعی می کنند اگر خرجی برایشان نداشته باشد به دیگران کمک کنند.
اکثر اون هایی که من دیدم وضع مالی خوب و مرتبی دارند.
و جالب‌تر این که وقتی می گی ایرانی هستی گل از گلشان می شکوفد. زود می‌گویند: منم اسراییلی هستم 🙂
در اخر این که هیچ وقت ندیدم کسی بتواند یک یهودی را عصبانی کند. یعنی هم چین وسط بحران و درگیری آرام هستند که می گی در ژن شان چیزی با این عنوان کد نشده و نیست.
حالا بنده فقط با یهودی های دو تا کوچه بالاتر و پایین تر خونه مون سرکار دارم همین رو که دیدم گفتم.
حالا داشته باشید:
الان میز بغلی که صبح گفتم دختره پاشد رفت سر دماغ و بتاکس می‌خواست دوست پسرشو له کنه، دو نفر نشسته اند، یکی یک یهودی است با ان کلاه مشکی‌های کف سر بر سر و یکی هم یک آمریکایی از این پس کله قرمز هاست. طرف یک پاکت گنده آورده قبض و رسید و این حرفاست. ظاهرن با هم مشارکتی دارند طرف ستاره داوودی‌مان می خواست حساب و کتاب کند. هر قبضی رو میز می ذاشت. برادر «رد نک» مان عربده می‌زد وسط استارباکس، فحش می‌داد، حواله هم فقط مانده بود به آهوهای بیابان بدهد.  

اما طرف آروم بی این که حتا میمک صورتش عوض شود فقط رسید می داد دست یارو، اونم رادیوتورش جوش می اورد بخار از چشماش می زد بیرون.
آخر:
حساب هاشو گذاشت رو میز، چکشو هم نوشته بود داد دستش بعد هم گفت: ببین! دلم راستی راستی واست تنگ شده بود…
قیافه این رفیق پس کله قرمز ما جدن دیدنی بود تو این صحنه، یعنی یارو رفته بود این هنوز داشت لبه میزو گاز می گرفت…

«ریاضیات و من، رقص سالسا و کروکودیل»

اردوان روزبه / وب‌لاگ

۱. نمی‌دانم چطوری است که همیشه «نشانه‌ها» به وقتش خود را نشان می‌دهند. همین امروز که خبر خانم میرزا خانی که برنده جایزه نمی‌دونم اسمش چیه، در ریاضی دست به دست شد. من هم امتحان ریاضی داشتم.

۲. دبیر «ریاضی جدیدی» داشتیم به نام آقای «تیموری» -نمی‌دانم الان چنین درس دردناکی هنوز در دبیرستان‌های ایران تدریس می‌شود یا خیر- که مرد خوش مشرب و بد اخلاقی بود. وقت درس دادن اعصاب نداشت، وقت بیکاری هم اهل همه رقم صفا بود. به دلیل‌هایی که حوصله ندارم توضیح بدهم به من می گفت «جناب سرهنگ!» البته می‌دانم بخشی از سر خشم و غضب بود که روش نمی‌شد بگه مثل دهن فلان، می‌گفت جناب سرهنگ.
من هر وقت فرصت می‌شد سرکلاس این عزیز می‌رفتم. ایشان هم‌ همیشه با یک ته لهجه جنوب خراسانی – فکر کنم اهل فردوس بود- می‌گفت: سرهنگ! تو چرا وقتتو سر این کلاس حروم می‌کنی؟ برو به کارت برس من هم برات غیبت نمی‌زنم…
منم به حق حرفشو گوش می‌کردم. یادمه می‌گفت: سرهنگ! استعداد خیلی‌ کارهای دیگر رو داری، بی خیال این ریاضی زبون بسته بشو.

۳. بابای خدا بیامرزم وقتی به یمن پاک‌سازی‌های اول انقلاب از وزارت کشور مرخص شد، بعد مدتی دوباره برگشت سر شغل بیست سال قبلش: «معلم ریاضی» بابام سه بار سعی کرد به من درس بده و بعدش کلن عطایش را به لقایش بخشید. هر وقت می‌خواست در مورد اتحاد مزدوج حرف بزند انگاری احساسش، حس آموزش رقص سالسا به یک کروکودیل بود. چون دفعه سوم یه ضرب و ناهوا برگشت گفت: «اگه می‌خوای بری بیرون بازی کنی برو بازی…» منم از خدا خواسته رفتم.

10608844_10153077666923761_2010108269_n

۴. نشسته ام در کافه تریای مدرسه و دارم ورق‌های دو نمونه سوال را مرور می‌کنم. نیم ساعت دیگر امتحات تعیین سطح ریاضی دارم، درست احساس همان کروکویل و رقص سالسا، جناب سرهنگ آقای تیموری و فاصله درک ریاضی من نسبت به خانم میرزا خانی با هم جلوی چشمم داشت رژه می‌رفت. احساس می‌کردم بزی هستم که فقط می‌تواند برگه ریاضی را بجود.

۵. جوونی کجایی که یادت به خیر – این جا است که باید گفت: داداش جوونیت هم مالی نبود بی‌خودی قیافه نگیر- رفتم پشت کامپیوتر که نشستم تا سوال ها می‌آمد جلو چشم احساس دل‌پیچه از نوک پام شروع شد و توی چشمام موج می‌زد، راست می‌گفت آقای تیموری، من به درد همین یه کار که دیگه اصلن نمی‌خورم.