«دیگه نمی‌رم به سفر بی‌بازگشت مریخ، اونم با این بستنی‌هاشون»

اردوان روزبه / وبلاگ

کلن برنامه‌ام برای «سفر بی بازگشت به مریخ» عوض شد. یعنی فکر می‌کردم خوب شد زودتر بستی‌ای که فضانوردها می‌خورن رو خوردم وگرنه جدن متاسف می‌شدم از این که قراره برم فضا این بستی‌ها رو تا آخر عمرم تو پارک‌های مریخ بخورم.
سعادتی دست داد یک بسته بستنی خوراک فضانوردها رو خریدیم و  دیدیم ترکیبی از طعم خاک اره و چوب درخت عرعر و شیرینی مونده قنادی سر چهارراه لشگر رو می‌ده که ۱۰۰ درصد هم خشک است، یعنی نیم قطره آب توش نداره.
نمی رم مریخ. امروز زدم به این بابا سیریشه، مسوول پروژه «مریخ بدون بازگشت» گفتم رو من حساب نکن…

ardavanroozbeh_dot_com1

Advertisements

«شغل‌هایی که همه دوست‌شان دارند»

اردوان روزبه / وبلاگ

یک زمانی در دوران اصلاحات من تو یکی از شهرداری‌ها به روایتی مشاور فرهنگی بودم. یک مسوول اداری مالی داشت این شهرداری از اون بچه‌ با حال‌ها بود. همیشه هر وقت از راه‌پله‌های شهرداری بالا می‌رفتیم خیلی با صمیمیت با همه آقایون سلام علیک می‌کرد. در حالی که همه ارباب رجوع بودند. یعنی‌ اون‌قدر صمیمی که آدم فکر می‌کرد فک و فامیل‌هاشن.

یک روز از این رفیقمون پرسیدم: «داش رضا با این آقایون هم چین سلام علیک می‌کنی که آدم فکر می کنه فامیلن همه…»

آقا رضا هم برگشت گفت: «اتفاقن دقیقن همه فامیل ما هستند به خصوص اون‌هایی که رای کمیسون ماده صد و جریمه دست‌شونه که بیشتر…»

این رفیق ما می‌گفت: «پای همه این برگه‌های جریمه و کمسیون ماده صد و پرداخت‌ها، امضای منه، طرف تا برگه رو می‌دهند دستش اول امضا و اسم رو که نیگا می‌کنه بر می‌گرده می‌گه «…ای مادرتو رضا فلانی…» یا مثلن «…خواهرتو فلان کردم رضا فلانی…» به این ترتیب این جماعت همه یا آقا میرزا -به مشهدی یعنی داماد- ما هستند یا شوهر والده مون، خب شرط ادب به فامیل احترام گذاشتنه…»

دیشب دقیقن بعد سال‌ها، وقتی از این رستوران تخمی «تربوش»‌ توی آرلینگتون می‌آمدم بیرون در حالی‌که به یک گوشت سوخته بی‌نمک که بیشتر به تخم خروس می‌خورد صد دلار داده بودم، درست با ندیدن ماشینم جلوی رستوران که به سلامتی یکی از این ماشین‌های جرثقیل ورداشته بود و برده بود اش، یاد آقا رضا کردم. احساس کردم چقدر دلم می‌خواست با این یارو که ماشین رو «تو TOW» کرده فامیل می‌شدم.

یعنی بعضی شغل‌ها هست که آدم مستراب خالی کنه بهتره تا این که این کاره باشه. بعد فهمیدم تقریبن نصف مردم ایالات متحده نسبت فامیلی دارن با این‌ها که ماشین ملت رو «تو» می‌کنن. تا طرف می‌یاد می‌بینه ماشین‌اش نیست اول یاد مامان این یارو می‌افته که ماشین‌اش رو «تو» کرده.

خلاصه به یمن بودن دوستان سواره رفتیم به پارکینگ این «تو چی های مامان به سلامت» وگرنه باید دو ساعت پیاده گز می‌کردیم، ۱۲۵ دلار ناقابل رو دادیم، کونمان سوخت و ماشین مان را در آوردیم و فقط یادی هم از آقا رضا کردیم: «ای مادرتو…»

alg-tow-truck-jpg

«فریاد که از شش جهتم راه ببستند»

اردوان روزبه / وبلاگ

قدیم‌ها می‌گفتند خوب درس بخوانید که خرداد‌ماه فصل امتحان است. البته راست و حقیقت‌اش یک «ثلث اول و دومی» هم در کار بود اما خدا پیغمبریش فورمالیته بود. بودند بعضی از معلم‌ها مخصوصن تو دبیرستان که مصمم انگشت به دماغ ملت سر این دو ثلث می‌کردند اما کم بودند دیگر و البته به طور عمومی منفور همه ما جماعت ته کلاس نشین.

می‌دانید واقعیت‌اش من هیچ وقت بچه درس‌خوان جدی نبودم. یعنی همیشه حسم نسبت به «خر‌خوان‌ها» حس شوهر ننه‌ای بود اما به هر روی دم خرداد نمی‌شد شوخی کرد. دیگر «تجدید» و این داستان‌ها گوشه‌اش خیلی باز بود. این می‌شد که از اردیبهشت رعشه بر اندامم می‌افتاد. هرچی هم حساب می‌کردم می‌دیدم کار عجیبی هم نمی‌کنم که بگویم دم امتحانی تعطیلش می‌کنم و به درس می‌رسم و این اوضاع را بدتر می‌کرد از نظر روانی برایم.  چون راستش نه اهل «دختر بازی» بودم به آن معنایی که رفقایی داشتیم که مانند امام زاده پشت در دبیرستان دخترانه سر محلمان «دخیل» می‌بستند،‌ نه تو تریپ فوتبال و این حرف‌ها بودم که به قولی ننه بابا از تو زمین بیایند جمع‌مان کنند نه چند پدر سوخته بازی دیگر. کلش یا مرض کتاب و رمان بود که البته در دوره دبیرستان خدا از «گراهام گرین» و «رومن گاری» نگذره که مارو آلوده کرده بودند و شاید خیلی هم لات بازی در می‌آوردم کوه رفتن بود و البته گاهی ول‌گردی آن هم یا پیاده یا با یک «ژیان پیکاب» که مال رفیق‌مان بود که از زاهدان آمده بود ولایت ما،‌ الباقی فکر کنم زل زدن به در و دیوار بود، اما نمی‌دانم چرا هیچ وقت نشد سر از «ریاضی جدید» و «جبر با اون معادلات سه مجهولی مادر قهوه ای» اش در بیاورم.

آن موقع‌ها یک چیز خوب بود آن‌هم این که امتحان خرداد بود. من اگر چیزی را نمی فهمیدم همین یکی را خوب می‌فهمیدم که تا خرداد‌ماه دنیا کلن به تخم مرغ عسلی‌ات. حالا هرچه حساب می‌کنم می‌بینم به قول مامان بزرگم «دوتاش بیرونه» انگار زندگی به قاعده یک جلسه امتحان بزرگ شده. همه چیز بوی گند امتحان می‌دهد. از خرید کردن برای خانه تا نوشتن یک مقاله، از حرف زدن با دیگران تا نشستن و بر‌وبر به تلوزیون نگاه کردن. همه چیز دارد ازت امتحان می‌گیرد. انگار باید جواب پس بدهی برای هر کاری که می‌کنی. از سیفونی که در مستراح می‌کشی تا گوش کردن به نصیحت‌های کلفت آدم‌ها که توقع دارند تو با ۴۴ سال سن بنشینی و نیشت تا بنا گوشت باز باشد و به «کاف‌ سین شعر» هایشان با پس دادن امتحان مهر تایید بزنی.

دیروز رفته بودم مدرسه، پروفسور برنامه درسی‌اش را داشت می‌داد می‌بینم زده یک در میان امتحان! بهش می‌گم استا میرزا قشم شم آخر یک هفته در میان که امتحان نمی‌گیرند. می گوید: «نمی‌گیرند یا تو تا به حال ندادی؟»

شاید راست می‌گوید من بد عادت شده‌ام. زندگی این روزها بدجور هی امتحان می‌گیرد پدر سگ. باید همان موقع یک فکری می‌کردم. باید همان موقع یک فکری می‌کردم. باید همان موقع یک فکری می‌کردم…

IMG_5565