«ترس نهفته‌ای که بیدار می‌شود…»

– سلام
– عیلک سلام
– دپارتمان پلیس مریلند تماس می گیرم…
– (من دارم با یک دست دنبال قلبم در شورتم می گردم، با دست دیگر گوشی رو گرفتم) ارادت دارم بفرمایید؟
– شما اردوان روزبه هستی دیگه ساکن شهر فلان خیابون فلان پلاک فلان؟
– (قلبو تو شورت ول کردم دو دستی گوشی را چسبیدم) بله منم، کجا برسم خدمت تون؟
– شما تشریف نیارید، ما می رسیم خدمت شما…
– آقا من شرمنده ام می تونم بپرسم به چه اتهامی؟
– اتهام؟ ها ها چقدر شما کول هستی! ما داریم برای خانواده پلیس هایی که در درگیری با مجرمان کشته شده اند پول جمع می کنیم. شما نیایید بگید ما کی یکی رو بفرستیم اگر دوست دارید کمک کنید…
– افیسر شما به روح اعتقاد دارید؟
پ.ن: هر وقت به ما زنگ می زدند باید اول مرور می کردیم باز چه گندی زدیم. وربپره این بابا که مجبور کرد منو بیست دقیقه دنبال قلبم تو شورتم بگردم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s