«تنقیه فیس بوک صبح و ظهر و شب»

اردوان روزبه / وبلاگ اردوان نوشت

فیس بوک. اسم این اسباب بازی را دقیقن به یاد دارم اولین بار کجا شنیدم. سفری به برایتون داشتم. شهری در نزدیکی لندن ودیدن یک دوست خوب که با همسرش آن جا زندگی می کرد. خانه کوچک و پر رونق شان و زندگی کنار ساحل. خواستیم برویم بیرون که همسر دوست خوب ما گفت شما بروید من کمی «فیس بوک» بازی کنم.

این شد که من فهمیدم چیزی به نام فیس بوک وجود دارد. صحبت سال ۲۰۰۶ است و خنده ما تا ساعتی به اسم بی ربط «کتاب صورت» ادامه داشت. درست بیستم ماه می ۲۰۰۸ من هم یک اکانت در فیس بوک داشتم. شروع  با چند عکس از بیمارستان یه بنده خدا که امروز نمی دانم کجاست شروع شد. درست بعد این که یک آدم بی ربط با خودخواهی اش کم مانده بود خانه ام را به آتش بکشد و این پسرک سوخت،  من باید بروم سراغ کتاب صورت می رفتم، شاید در اثر تنهایی هایی بود که اون روزها درگیرش بودم.

حالا از آن روزها چهار سال می گذرد. می دانید چند روزی است فکرم به چیزی مشغول است. من هر چیزی را خصوصی و عمومی یا شوخی و یا جدی و یا جنون و بلاهت را با ۲۲۲۸ نفر تقسیم می کنم. تازه این ها آدم هایی است که دوستان هستند بقیه ای که بی خبر سر می زنند را اساسن نمی شناسم. اما موضوع این است که من دچار یک مرض شدم به گمانم. این روزها می بینم فیس بوک مرا خودبزرگ بین کرده است. اگر فمینیست های گرامی دل خور نمی شوند «خاله زنک» ام کرده است. بد اخلاق شدم. قدیم سعه صدری داشتم. حرفی را در دل نگه می داشتم. اما انگار امروز این نیستم. عکس می گیرم تا در فیس بوک بکارم. گزارشی که باید در فیس بوک تقسیم شود. قراری که با کسی در فیس بوک باید بگذارم. درد و دلی که باید با ۲۲۲۸ نفر در فیس بوک بکنم. انگار شدم درمانده تایید یک عده آدم که بگویند: «لایک».

نباید خیلی بد بین باشم به نظرم می رسد این کتاب صورت جای خوبی برای تقسیم دانسته ها است. برای حرف هایی که باید زده شود، اما جای بی ربطی هم هست. آدم ها دیگر در حریم ها بی پروا شده اند. راحت کسی می آید و برایت پیام می دهد. شخصی و نا خوشایند و تو باید بپذیری باید بدانی در فیس بوک این رفتار طبیعی است. یکی می گفت عکاسی را می شناسد در تهران که کار و بارش بعد همه گیر شدن وبای فیس سکه شده است. می گفت با یکی شان که حرف می زده برایش می گفته است که نوبت برای عکس یک ماهه می دهد و ملت هم دیگر ابایی ندارند از پوشیدن و نپوشیدن. از شورت و سوتین تا فیگور هایی که بیشتر در پای میله در استریپ کلاب ها مرسوم است.

راوی می گفت دخترک یک صد هزار تومان می دهد و دو تا شات عکس «فیس بوکی» می گیرد. بعد هم باز مانتو به تن می کند و روسری بر سر و وسط دنیای حقیقی گم می شود و می رود تا  شخصیت دنیای مجازی اش را بسازد. خودم هم همین طور شده ام. گاه و بی گاه عکس می گیرم. منتظرم ببینم مردم چه می گویند. دیگران چه حسی دارند. آیا خوش تیپ شدم. عکسم روشن فکری است؟ خودم را خوب توانسته ام جای آدم های خیلی «منور الفکر» جا بزنم:

اردوان روزبه / روزنامه نگار

روشن فکر / منور / کول، با حال

حالا در آستانه چهار ساله گی این دیوار شکسته احساس می کنم عوض شده ام. آدم قدیم نیستم. حرف می زنم و نیاز به حرف دیگران دارم. انگار برای هر رفتار ساده زندگی ام نیاز به تایید دیگران دارم. باید یکی لایک بدهد. اصلن توجه کرده اید ما دیگر محتاج لایک شده ایم؟

دیروز از پنجره دفتر که رو به دو برج بلند است عکس می گرفتم بعد داشتم توی دوربین نگاهش می کردم، باور می کنید می گشتم ببینم چند تا لایک دارد؟ انگار شده ام محتاج لایک مردم. قدیم عکس می گرفتم قایم می کردم. یواشکی در حال و هوایش از لای کتاب و جعبه بیرون می کشیدم دیدی بهش می زدم و باز با راز و رمزهایش می گذاشتم کنار، اما الان عکس می گیرم که زودتر لایک بگیرم. شده ام شرطی به روش قانون پاولوف. انگاری بزاغ دهان سگه ترشح می کند وقتی چشمش به کتاب صورت می افتد.

برایتان بگویم، هفته قبل مایوس شدم. درست دو روز دیپرسیون زده بود در حد تیم ملی. هر پستی روی فیس می گذاردم دو یا سه تا لایک می گرفت. دلم هزار راه رفت. نکند کاری کردم که لیست فرند هایم مرا تحریم کرده اند. نکند دیگر دیده نمی شوم. دیگر آدم ها تاییدم نمی کنند. شاید پیر شده ام، شاید و شاید…

اگر یک دوست جوان به دادم نرسیده بود لابد کار به انتحار هم می کشید. من اشتباه کرده بودم پالیسی یا قوانین صفحه ام را تغییر داده بودم به طوری که شش نفر فقط می دیدند. وقتی او گفت مشکل در کجا بود، چقدر خوشحال شدم. انگار خبر فتح مریخ را داده بودند. یعنی در پوست خود  نمی گنجیدم. من فراموش نشده بودم. من هنوز بودم. من هنوز لایک می توانم بگیرم.

الان این طوری شده ام که اگر در فیس بوک دیده شوی هستی، اگر دیده نشوی نیستی به همین راحتی فاتحه!

عکس های را نگاه می کنم و کامنت ها را:

«هانی چقدر پسر کش شدی…» بعد تو پروفایل «هانی» نگاه می کنی می بینی ازدواج کرده و یه بچه دارد. عکس گذاشته است تا قاچ زین بیرون. زیرش هفتاد و نه تا کامنت است، بعد تو کامنت گذارها که انگار وقتی دکمه های کی برد را می زده اند آب دهان شان رو کی برد ولو بوده است، قیافه ها و احوالاتی را می بینی که اگر مدیر کل اداره ای نباشند، بی شک برای خودشان لابد کاره ای هستند.

«دلربا، زیبا، پاره جگر و بگیر برو بالا» بعد می بینی از دو سر دنیا هستند. ده روز است دوست شده اند. نقطه اشتراک: منهای صفر!

دنیا این روزها برایم با فیس بوک رنگش عوض شده است. حالم بد می شود اما می روم درست مانند تزریق هرویین. مثل مواد مخدر:

«من آلوده ام، آلوده دیگر شدن. آلوده موجی که مرا چون یک تکه کاه با خودش دارد می برد. من آلوده ام. بیمار قرن ۲۱ که محتاج یک لایک است»

Advertisements

1 دیدگاه برای ««تنقیه فیس بوک صبح و ظهر و شب»»

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s