سفرنامه- دختری با لباس عروس و هم دلی متروانه

بیست و ششم اپریل دو هزار و یازده

تذکار:

وقتی این متن را روی درفت گذاشتم گفتم بعد ادیت پابلیش می کنم. چند روزی است که هی می گم این مطلب رو بزنم که خیلی نگذره. باور نکردم وقتی دیدم شصت و چند روز از نوشتن این مطلب می گذرد. یعنی آدم باید یک «لامبرگینی گالاردو» داشته باشد که به گرد زندگی برسد. چرا عمر این طوری می گذره پدر سگ.

دست و دلم به نوشتن نمی رفت. گاه گاهی روی کاغذی چیزی یادداشت می کردم و می گفتم بعد می نشینم و می نویسم اما راستش از این که دچار «چس ناله» بشوم هراس داشتم. نمی خواستم وقتی نیروی منفی در درونم می جوشد. اجازه بدهم به بیرون بریزد. من که کاری برای دیگران نمی کنم دست کم با آه و چس و فس بر رنج و تنهایی ها و غربت شان نیفزایم. این شد که گفتم بعد. تا امروز کشید یعنی نزدیک به بیست و اندی روز ننوشتن. اما امروز دیدم نمی شود. تنهایی مرا، حرف های تنهایی ام فقط درمان می کند و بس. سعی می کنم ننالم. سعی می کنم فراموش نکنم که همه چیز دارد درست می رود جلو. سعی می کنم خودم را درست جمع کنم که لگد پرانی های حضرت اش به من نخورد یا خورد جای بد نخورد یا جای بد خورد تحمل کنم. فقط امیدوارم که در یکی از این لگد پرانی ها که درست دست بر قضا به عضو حساس می خوره، سالبه به انتفاع موضوع دیگر نشه.

-=-

صورت ها خسته است. عبوس شاید کمی. یکی آی پاد اش را دارد پایین و بالا می کند، یکی هم می خواند نمی دانم چه که روی جلدش را نمی بینم. پیرمردی نیمه خواب است. ساعت چند دقیقه به یازده شب است. دارم برای خودم از آسمان ریسمان می بافم که چه باید بشود چه نشود. انگاری خودم هم اخم کرده ام. دخترک در ایستگاه تن لی تاون سوار مترو می شود. باریک اندام است و با دامنی کوتاه و لباس ورزشی به تنش، می پرد توی مترو. با لبخند. دستش یک لباس عروس است. می نشیند. می خندد. صورتش پر از جوش است. اقرار می کنم زیبا نیست اما آن قدر شاد هست که با نمک باشد.

پیر مردی که مشغول خواب نیمه چرتی است کنار او افتاده است. به دخترک نگاه می کند. با دخترک حرف می زند. برایش دختر توضیح می دهد که فردا عروسی اش است و این لباس را سفارش داده است. در یک کلیسا قرار است با پسری که با هم دوست شده اند ازدواج کند. خنده دخترک صورتش را می گیرد. سر ها به سوی او بر می گردد. همه نگاه می کنند. می بینم همه دارند لبخند می زنند. دختر فردا می خواهد ازدواج کند و پیر مرد مشتاق است که از داماد بداند. زنی آن ورتر از دختر می پرسد مراسم شان چطور خواهد بود. او با اشتیاق تعریف می کند و بعد می بینم همه دارند با اشتیاق می شنوند. انگار خانواده عروس هستند. از داماد مردی که آی پاد دارد می پرسد.

«عروس که به این زیبایی، حتمن داماد هم هند سام باید باشد» مرد می گوید. همه تایید می کنند. دیگر گل انداخته حرف. همه کارشان را ول کرده اند و دخترک تیره پوست را دوره کرده اند. می خندند. تبریک می گویند. همه اش می شود خنده و تبریک. من ایستگاه دوپونت پیاده می شوم. به خودم می آیم می بینم نیشم تا بناگوش باز است. مهربانی آن ها را دور خودم احساس می کنم. کسی عیب نگرفت. کسی به نازیبایی صورت عروس رو ترش نکرد. کسی حتا سرش را بر نگرداند. همه همراه شدند. به لبخند دختر و به لباس عروسش.

حتمن هر جایی می شود این طور بود…

-=-

Advertisements

One thought on “سفرنامه- دختری با لباس عروس و هم دلی متروانه

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s