سفرنامه- اپیزود آخر: وقتی بن لادن یک خورده می میرد

یکم می دوهزار و یازده

روز چطور می گذرد، داستانش خیلی شاید مهم نباشد. با دوچرخه این ور و آن ور به راه می افتم. پایم باز شده است به گوشه و کنار دی سی. این ماندن در ولایت غریب شده خودش به چشم به هم زدنی عمری. یک شنبه است و بنده هم قرار دارم. دیدن چند مکان برای کار و غیره و ملاقات چند دوست برای برنامه های پیش روی. خیلی دوست ندارم الان در موردش حرف بزنم. اما فرصت های خوبی پیش روی است. حرف پیشکی مایه شیشکی. می زارم به وقتش. خیابان های روز یک شنبه شلوخ پلوخ است به قول یک رفیق ما مردم از هوای نیمه گرم استفاده می کنند، تا کمی دو نفره باشند. گو این که هر که ما این جا دیدیم تنها بود.

سرمی زنیم با دو دوست به یک کافه کتابخانه، مرکز اجتماعی و تفریحی و فرهنگی رستوران «bus buys and poets». واقعن نمی دانم اسمش دقیقن چه می تواند باشد. در این رستوران هر روز یک برنامه اجرا می شود. از کتاب و کتاب خانه هست تا نهار و استیک و موسیقی و جمع شدن ها و سلسله بحث های ادیان.

یادم از روزهایی می افتد که بعد برگشتنم از فرنگ در مشهد یک کافه می خواستم باز کنم. در کپنهاک یک کافه کتابخانه را دیده و از شوق ذوق مرگ شده بودم. هوس کرده بودم در ولایت خودمان هم یک کافه کتاب خانه به راه بیندازم. یادم می آید آن قدر از پله های صنف آب میوه فروشی و ارشاد برای کتاب فروشی بالا و پایین رفتم که دیگر از کافه کتاب که هیچ از زندگی بیزار شدم. ته اش هم یک روز حراست ارشاد مرا خواست و با عصبانیت برادر ریشو خواست روشن کنم چرا می خواهم تو آب میوه گیری کتاب بزارم. تازه به قول خودش ما در ولایت خودمان سری داشتیم و طرف حرمت نگه داشته بود وگرنه مارا می داد دست امنیه و قص الهذا.

بماند. اما دیدن این کافه کتاب، کلوپ بحث ادیان و چلوکبابی فرنگی مرا یاد اون روزها انداخت و کمی حسرت. این جا شهرداری و برخی مراکز برای این گونه رستوران ها و مرکز ها حتا یارانه هم می پردازند بسیاری از مالیات معاف هستند و جزو موسسات غیر تجاری به حساب می آیند. در واقع هم اشتغال زایی است است و هم فرهنگی و هم نزدیکی ملت ها و غیره. ای بابا حال آدم بد می شود با این حسرت هایی که انگار تمامی ندارد.

-=-

ساعت به سه سوت می شود یازده شب. خبر سی ان ان را نگاه می کنم. کوتاه و مختصر برای یکی از پر جنجال ترین آدم های روی زمین: «اسامه بن لادن به دست آمریکا کشته شد»

تعجب می کنم. بعد باز فکر می کنم و بعد تعجب دوباره می کنم. یعنی جدی جدی بن لادن کشته شد؟

خبر را راسن کاخ سفید داده است و سی ان ان زود تی وی زنده اش را آماده کرده است که سخنرانی مستقیم آقای اوباما را پخش کند. تعجیل دارم. خبر را باید رادیو برود بخشی را ترجمه می کنم دوری می زنم در سایت ها همه همین خبر را دارند. دوستان و همکاران در راهند تا بقیه کار را به خوبی اداره کنند. تیم خبر کوچه را به جد دوست دارم. اما بن لادن کشته شده است. سرم پر از سوال است. منتظر پخش اظهارات باراک اوبا ما هستم. ساعت از دوازده شب گذشته است پس بقیه داستان اوباما و بن لادن و پرده آخر را در روز نویسی فردا ادامه می دهم. شب درازی خواهد بود.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s