سفرنامه- سنجاب ها با تو جدی حرف می زنند

بیست و پنجم مارچ دوهزار و یازده

جمعه همیشه جمعه است هر جا که باشی. برای یک نامه به طرز احمقانه ای ذلیل شده ام. پس این نامه چرا نمی آید. روی اعصابم دارد لیز لیزی می رود و دست هم بر نمی دارد. رفیقم می گفت زنگ بزن خب، بگو: «ببخشید می شه زیر میزتون رو یک نیگا کونین؟ آخه شاید تو این چند روز گذشته پنجره رو باز گذاشتین این نامه ما افتاد اون زیر…»

اما نامه من می دونم دست کیه.

دست همون که مثل یک بچه بازی گوشه، حسود و لج باز. باید ویرش بگیره تا جوابت رو بده. باید سر خوش باشه. سر کیف تا حرف حالیش بشه. به شدت با تحلیل رفتن انرژی های روحی ام دارم مبارزه می کنم. نباید بگذارم شرایط و فشارهای انتظار ملول ام کند.

به هدف نگاه می کنم. یاد حرف شرلوک هولمز می افتم که می گفت: به ماه نگاه کن و بر لبه دیوار راه برو.

وقتی به هلال ماه نگاه می کنم یا به فکر قطره بارانی که بر روی صورتم می خورد می افتم. وقتی با خودم حس می کنم یک سنجاب هوشیار در کنار تو بر روی صندلی پارک می نشیند. وقتی فکر می کنم شکوفه ها این شهر را خواهند گرفت و من یک موجود هستم با هزاران متر رگ، میلیون ها نرون عصبی و میلیون ها سلول که فقط برای درک این مهم ها آفریده شده است، باور می کنم زندگی باید کرد. با تمام قدرت باید از این همه اقتدار برای یافتن و فهمیدن بهره برد.

-=-

رفتم سراغ یک آدم که همیشه از غربت مرگش متاسف می شوم. امروز یاد «ناصر عبدالهی» کردم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s