سفرنامه- توقع ات را از خودت ببر بالا پسر خوب

بیست و ششم مارچ دوهزار و یازده

رفیق فاب ما روی والش تو اف بی نوشته:

«خدایا!

خسته ای، خوابت میاد؟ چایی بریزم؟ پرتغال پوست بکنم؟

تخمه می خور…ی؟ می خوای بری نیم ساعت بخوابی، من بشینم پشت فرمون؟

تعارف می کنی؟

لنگ بیارم شیشه جلو رو تمیز کنم؟ اینایی که من می بینیم، می بینی واقعن؟»

-=-

روز بیست و ششم مارچ را روز مبارزه با رفقا و آدم های بد قول گذاشته ام.

از روزی که به آمریکا آمده ام، به این نتیجه رسیده ام واقعن مردم ما دیگر نوبرش هستند. رسمن وقت ات را به یک قران ارزش نمی گذارند. نمی دانم قضیه چیست، این فرهنگ جامعه میزبان نیست. برای این که می بینم همه چیز بین مردم این ولایت با دقت است -البته جز متروهای روز تعطیل که درست کردنش به گمانم کار امام زمان شون هم نیست فک کنم- پس نمی فهمم چرا به این راحتی هر کسی قراری را که از چند روز قبل تنظیم کرده با یک تکست چسکی باطل می کند.

حالا جالبه من خودم اصولن سر قرار دیر می رسم اما دیگر راستش یک قرار را هفت بار عقب نمی اندازم. بلخره دیر رسیدن بخشی اش از دست آدم خارج است. اما سر در نمی آورم طرف که می داند قرارش را نمی تواند بیاید چرا زرت و زرت تجدید قرار می کند.

خب راستش را بخواهید هر کسی آستانه تحملی دارد. من شاید آستانه تحمل ام کم است. از امروز بستم پرونده این انتظار ها را. کتاب الکترونیکی ام را بر می دارم و ته اش می نشینم مطالعه می کنم. بی شک از مضحکه دیگران شدن بهتر است. زندگی هر چه مستقل تر به نظر من بهتر و پویا تر است. از طرف بسیارند آدم هایی که هم طراز سعی می کنند به حد توان به تعهدشان عمل کنند. به نوعی احساس این که آدم بخش فرعی نگاه کسی باشد اصلن خوش آیند نیست. آدم هایی که راستش من خیلی هم پر انرژی و بلند گام نمی بینم. راستی چرا پس؟ شاید این خصلت من است که برایم حتا شوخی ها هم جدی است.

-=-

امروز یک هم کار خوب کوچه بعد یک سال و نیم همراهی مداوم، برایم چند خط کوتاه نوشت که نمی تواند همراهی کند. دلم گرفت. هم خانه تو می خواهد بعد یک سال و نیم برود. زنگ زدم و گپ. از روزهای خوب با هم گفتیم و آغاز کوچه. انرژی زیادی داشت و امروز می گفت احساس می کنم هر چه بنویسم آب به آسیاب غریبه ریختن است. چندی پیش بر سر نوشتن یک مطلب که می شود اسمش را هم گذاشت جنجالی همه جور حمله به او شد. در حالی که احساس می کردم او به نکته ساده ای اشاره کرده است. کار به تهدید و رو کردن های ناموسی کشید و من یک بار دیگر به آستانه تحمل پایین این مردم فکر کردم و یک بار دیگر به این دوست همراه حق دادم.

راستی این روزها چه بنویسی که هم خریدار داشته باشد، هم اغراق نباشد و درست باشد.

می شود بدون گرایش زندگی حرفه ای کرد؟

به سرم زده برم یک کبابی باز کنم خیال خودم رو راحت کنم.

-=-

گاهی اوقات حرف ها از فرط تکرار بوی استفراغ می دهند.

Advertisements

4 دیدگاه برای «سفرنامه- توقع ات را از خودت ببر بالا پسر خوب»

  1. کبابی رو خوب اومدی، بدجور پایه ام…
    بشقاب داغ هم بذار تنگش… مشتریا زیاد شن
    اگرم دیدی هنوز یه عده هستن که نمیان، ماکارونی با طعم آویشن کولاک میکنه…
    باور کن

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s