سفرنامه- وقتی زندگی را در ماکرو فر بگذارند

دوم مارچ دوهزار و یازده

آدم وقتی باید بدو بدو هر جا بره و برسونه خودشو رو به کار دیگه، اونم وقتی از اولی خلاصی نیافته است. دیگر فرصت این که فک کند، غریب است، بی کس است و دلش تنگ شده را ندارد که هیچ بلکوم به هفت جدش بخندد که اصلن بخواهد فکر کند.

کارهای رادیو بهتر از پیش شده است. دوستان حرفه ای تر دارند عمل می کنند. خلاقیت ها را دارند به کار می گیرند و بنده را مشعوف!

اما به هر روی شب ها بیدار خوابی کشیدن و به وقت آن سوی دنیا حاضر بودن و روزها یک باره صد کار با هم ریختن بر سر آدم باعث می شود گاهی آدم چیزش سیاه تاریکی برود. اینی که الان می بینی را ببینی ولی نفهمی خوابی یا بیدار -نمی تونم بگم چی رو می بینم، بی خودی اصرار نکنید از خلاقیت خودتون بهره ببرید- بعد تازه نمی فهمی اصلن کجا هستی.

-=-

یک کافه لاته این ساکس بایز داره – اسمی ام داره بابا در بیار- که خوردنش از نخوردنش چندین برابر بهتره. این بار رفتین اون طرفا یه لاته سفارش بدید به حساب من، البته من کمی عسل هم توش می زنم و می شینم رو صندلی های بیرونش و گذر عمر می بینم بد وضع. مکان خیابان نوزدهم.

طراحی وب سایت های این قبیل کافه ها به طور معمول خیلی به نظرم جذاب است. استار باکس و کافی بین و این تیره و طایفه همه یه جور نوستالژِی دارند نمی دونم چرا.

-=-

صبح با یک آدم موریتانیایی جلسه

ظهر با یک آدم مجارستانی تبار

دم بعد از ظهر با یک مکزیکی

عصر با یک ایرانی

بعد از عصر با یک هندی

سر شب با یک مالایی

اخر شب هم با یک شبه آمریکایی پشت تلفن چونه بزنی

به این می گن جهان وطنی با نون اضافه.

-=-

یک داستان درام کوتاه:

– می تونم روی این صندلی بشینم؟

– بله چرا نمی تونین

– خوبید شما؟

– یله خیلی ممنونم

– همیشه این جا می آیید؟

– بله معمولن

– فرصت خوبیه این جا برای آشنا شدن…

– خب بله البته -این جا آدم اول در حال ذوق مرگ شدن است-

تلفن زنگ می زند، آدم دوم صحبت می کند، با سر دور و بر را می چرخد و نگاه می کند و بعد کله تکان می دهد.

– ببخشید من اشتباه سر میز شما نشستم. آخه اولین بار بود سر قرار با این آدم می آمدم. اشتباه شد. ببخشید.

-…

-=-

گاهی احساس می کنم خدا زندگی مرا در ماکرو فر گذاشته است. همه حوادثی که باید برایت در ده سال رخ بدهد دارد در سه ماه به وقوع می پیوندد.

-=-

دارم کمی گیج می شوم راستش را بخواهید. طرف می گوید بیست سال قبل وقتی رفتی فلان جا یارو چطوری تو چشات نگاه کرد. می گم پدر جان من اون قدر محجوب بودم که کفشاش رو دیدم، تو می گی چشم. تازه بیست سال پیش چیه، من تازه همین الان یکی تو چشمام نگاه می کنه، بیست و سه دقیقه طول می کشه یادم بیاد کیه.

حالا فک کنید باید چارصد صفحه چیز از بر کنم تا فردا. زندگی عجب بازی هایی دارد اصلن یادم نمی یاد کی بوده آخرین باری که شب امتحان چیز از بر کرده باشم.

ما که خودمون رو دیگه به ابولفرز سپردیم.

-=-

از جمله موضوعات قابل توجه حوادث ایران، توجه دیگر ملل به این مردم گرفتاره. جالبه که هر روز از گوشه و کنار چیزهایی می بینم که انگار نه بابا! کم کم داره یخ بین این وری یا با اون وری یا باز می شه. الان زیاد می بینم آدم هایی که می فهمند ایرانی هستی از نگرانی هایشان برای مردم می گویند. به نظرم تفکیک حساب مردم و حاکمیت یکی از نتایج سحر است. بقیه متعاقبن اعلام خواهد شد.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s