سفرنامه- سردار شما بتمرگ لطفن

چهارم مارچ دوهزار و یازده

هر روز می خواهی دهانت را باز نکنی انگار شدنی نیست. انگاری هر خری در دستگاه حاکمیت مجوز زدن زر مفت را دارد. انگاری حضرات از قبل برایشان تصور شده که حق دارند به هر بهانه ای شکوفه باران کنند. فرمانده سپاه صاحب الامر قزوین-سالار آبنوش فرمودند: « در عصر موسی کسانی منحرف و گوساله‌ پرست شدند و این گوساله‌پرستی ننگی است که پاک نمی‌شود. در آن زمان با وجود موسی و آن همه نشانه و دلیل مردم گوساله ‌پرستیدند و در عصر ما نیز آدم‌هایی مانند موسوی و کروبی سامری ما بودند که عده‌ای گوساله آن ها را پرستیدند.»

سردار فک می کنم غذای ناجور خورده بوده و از سویی فک کنم باید به دکتر هم برای معده اش مراجعه کنه. ن

می دانم آن جوک را یادتان هست که آشیخ برای درد معده می رود پیش دکتر و که معده ام درد می کند. دکتر هم می گوید: «میوه خام نخور، روغن زیاد نخور، برنج نخور در ضمن سر منبر هم نرو.» شیخ می پرسد دیگه این چه ربطی به معده دارد؟ می گوید: «آخر اون بالا معمول شما … اضافه هم می خوری، اونم نخور»

حالا حکایت این مردک شده است. عجیب است که هر کسی دیگر در حاکمیت به خود شجاعت توهین به مردم را می دهد. هر کسی می تواند مردم را تهدید کند. انگار حکم اعدام این مردم صادر شده است و دست هر ابله ای که یک بار زیر شلواری اش را کنار سوتین والده مکرمه یکی از آقایان روی بند رخت پهن کرده، داده شده است.

البته برادران زود ماله را برداشتند و بحث تحریف سخنان گوهر بار جناب سالار آب نوش را زدند بر در و دیوار، اما بی تحریف و با تحریف اش هم چندان توفیری نمی کند. حرف مفت، مفت است. خوب است که این ها قسم خورده اند بی طرف باشند. قسم خورده اند حافظ کیان و ناموس مردم شان باشند. بفرمایید الان مردم این ها کی است دقیقن، که این ها حافظ ناموس اش هستند؟

-=-

داشتم توی ویدئو هایی که از روی یوتیوب جمع کرده بودم، چرخکی می زدم این ویدئو را دیدم که مال همان روزهای خاکستری بود. کار خوبی بود. جالبه که دیگر پروژه اعتراف گیری برای یک خط هم اعتبار ندارد. مردم راه مبارزه را خوب یافتند. اما راستش را بخواهید، گاهی دل را می گذارم جای دست گیر شده گان با خودم می گویم شاید من هم بودم می بریدم. اما یاد احمد زید آبادی که می افتم، عبداله رمضان پور و یاد عیسا سحرخیز و تاج زاده که صدایشان در نیامد. می گویم، نه!

هستند مردانه مردی که سخت ایستاده اند.

-=-

از صبح کفری هستم سر این حرف های آقای پاسدار. دست و دلم نمی رود به نوشتن و کار کردن. در استارباکسی نزدیک مترو سنتر که روزهای اول آمده بودم  کمین می گیرم. فشار های کاری و مالی در دو ماه آینده کمر شکن است اما قرار است تحمل کنم. چون باید بگذرد.

آدم ها درست مثل روزهای اول عبور می کنند. با زهم کسانی می دوند، کسانی حرف می زنند و کسانی در سکوت از کنار هم می گذرند. روزها هم زود و هم دیر می گذرد.

-=-

از زور دست شویی چشم هایم دارد نمی دانم دیگر چی ازش می بارد. یک فروشگاه سی وی اس می یابم و به خانم  فروشنده می گویم: دست شویی تون کجاست؟ راست می برد بخش کارمندان. در را باز می کند و نگاه می کند همه چیز مرتب باشد. عذر خواهی می کند که باید برود به کارش برسد و راه برگشت را نشان می دهد.

حیران در بین مستراب می مانم که مشتری مداری نهادینه است یا آموختنی. پس چرا ما تو روستامون این طوری نبودیم؟

-=-

سرما خورده ام. گلویم هی می سوزد و ول می کند. تکلیف مارو روشن نمی کند. کمی گیجم. دکتر ویزیتش این جا دویست دلار است. بنده اگر درد خناق هم بگیرم دویست دلار نمی دهم. چه رسد به سرما خوردگی. خانه قرص می خورم و می خوابم، خواب می بینم مرده ام.

مرده شور دو خط خواب رو ببرن که همین هم به ما نیامده.

دلم برای طبیب دل تنگ شده است. بر بالیت با مهر درمانت کند.

😦

 

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s