سفرنامه- آقای هفنر فک کنم فقط می خواست … مارو بسوزونه

بیست و پنجم فبریه دوهزار و یازده

می گویند یک روز پیرمردی رفت دکتر و به اوگفت:

– آقای دوهتور من فکر می کنم مریض شدم. چون من شصت سال قبل که ازدواج کردم روز بیست بار می رفتم تو رخت خواب با عیالم. بعد سی سال گذشت شد روزی ده بار اما الان چند وقتی است احساس می کنم دیگه بیشتر از روزی سه چهار بار نمی تونم بخوابم.

دکتر می گه:

– پدر جان من نفهمیدم الان تو این جا امدی کون مارو بسوزونی یا درمان بگیری؟

-=-

این مقدمه ای بود بر یک گفت و گو که از سی ان ان پخش شد. در گفت و گوی شب، مدیر و بنیان گذار موسسه «پلی بوی، آقای هاگ هفنر»که فک کنم به آقای جنتی ما سور میزد از سن و سال، با نامزد تازه اش که یک فقره خانم مدل بیست و نمی دونم دو سه  ساله بود شرکت کرده بود.

خیلی هم جلسه مهم و طولانی بود. مردم هم زنگ می زدند و اظهار احساسات می کردند. بعد مجری می پرسید که الان با این هشتاد نود سال مشکلی نیست؟ آقا هم فرمودند که کمرم گاهی یکم درد می گیرد! البته خانم هم می فرمودند حاج آقا پلی بوی رختخواب خورشان خیلی خوبه که گاهی ایشان را دیگر عاصی می کند.

البته ایشان و اوشان داشتند جلوی تلوزیون ماجرا های دیگر را هم تعریف می کردند که من فاکتور می گیرم اما هی یاد اون جوک اول ماجرا هی می افتادم که این بابا امده مصاحبه یا امده ماتحت مارو بسوزونه.

ایشان البته از نگرانی ها و مشکلاتشان هم می گفتند که فیلم یاد هندوستان کرد. یاد ولایت خودمان و دردهای مشترک! دانه فلفل سیاه و خال مه رویان سیاه…

-=-

این روزها سخت به کارهای اداری و جانی و ناموسی و مالی و نمی دونم از این چیزها گرفتار هستم. ایده هایی که داده ای، حرف هایی که زده ای، درست مانند یک قمار است. به قول مهدی جامی سیب هایی است که به هوا انداخته ای و باید ببینی کدامشان توی مشتت برمی گردند. طرح دادن ها، ایده دادن ها، و حرف زدن ها که به قیمت فک زدن و عرق ریزی روح تمام می شود. باز تو در خیابان قدم می زنی و موسیقی گوش می کنی و به آدم ها نگاه می کنی که ببینی قرار است کدام سیب رها شده در آسمان در مشت تو فرود بیاید.

-=-

هوا بی نظیر می شود. آفتابی نرم و بادی ملایم. روها گشاده تر. انگار رابطه مستقیمی بین اخم کردن و سرما وجود دارد. ایران نفهمیدم امسال برفی چیزی باریده یا نه، آن قدر دچار تند بادش بودیم که نفهمیدم بارانش بارید یا نه.

دلخسته ی این زمانه ام آزادی
زندانی کنج خانه ام آزادی
شد زخمه ی فریاد سکوت دل من
محکوم به تازیانه ام آزادی

این را جایی دیدم که شاعرش پوپک نیک طلب بود.

-=-

بماند.

-=-

بارنز اند نوبل یک فروشگاه کتاب و مجله در «بتزدا» است. طبقه بالایش هم یک کافی شاپ. می تونی بری، انترنت مجانی استفاده کنی، همه کتاب ها و مجله های برای فروش رو برداری سر میزت کافی که می خوری بخونی و بعد هم تازه بزاری همون جا که یکی بیاد برداره ببره بزاره سرجاش.

آخه این مملکت این ها دارن؟

-=-

من فک می کنم باید قبول کنیم اتفاق هایی در شرف تکوین است. قرار است سه شنبه ها بعد از این اعتراض باشد. برداشتم درست بود. دیگر جریان اعتراض خود رهبر خود است. این ویدئو هم به نظر من جای حرف دارد. وقتی نظام دیگر لگد به هر جا می رسد می زند، خودش باید بداند در چه وضعیتی قرار گرفته است.

شب به خیر همه

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s