سفرنامه- حمید امروز روز تو بود پسر

بیست و دوم فبریه دو هزار و یازده

رساله ای بی مخاطب:

اینک باران چشمانت

مانند سیل به صورتم می خورد

دستم را نگیرید

می خواهم غرق شوم

-=-

در روز بیست و دوم فبریه ساعت یازده شب یاد یک دختر و یک پسر می افتم. درست با همین آهنگ. داشتم یک روز کاری پر فشار را در آمستردام با برنامه سی سال حقوق بشر در ایران می گذراندم. یک برنامه با دست پخت دو آدم در «دیسکو زمانه» با این آهنگ و شنیدن صدایشان. آن ها «سووی» را برای من با این کلیپ جاودانه کرد.

-=-

من یک حمید می شناسم که جانش برای نوستالژی می خارد. حمید پسری دراز است. با صورتی لاغر و صدایی دراز تر از خودش، اصلن بینی خوش تراشی هم ندارد. حمید را من با دکمه شاتر یک دوربین نایکون شناختم. درست وقتی که آمادگی داشتم دوربینش را و خودش را با هم از طبقه دوم یک نشریه نیم بند بیندازم پایین. اما بزرگواریم گل کرد و هنر ایثار از خودم در آوردم.

اما به ضرر تمام نشد. بعد فهمیدم یک دیوانه متولد آذر با آتش درون و بیرون کم سر و صداست. حدود هفت تا نه سال از سن شناسنامه اش بزرگتر بود. آرام بلد بود همان کاری را که دوست دارد بکند. حمید با همه آدم های اون زمان که با هاشان سر و کار داشتم فرق پیدا کرد. او یک فیلسوف ابله بود. عکس می گرفت و گاهی هم موتورش داغ می کرد. پایه کار گروهی و بی دریغ.

حمید یه نکته مهم دارد. حمید، حمید است. او مرا وادار کرد به گذشته ای رجوع کنم که تکرارش را در این دیوانه می دیدم. با حمید می شد چلوکباب خورد و با کوبیده مست کرد. با حمید می شد موسیقی کلاسیک هم گوش کرد و با حمید می شد سفر کرد. حتا اگر در دراز مدت ایستادن کمر درد می گرفت و اون دماغش قرمز می شد و خم بر ابرو نمی آورد.

حمید دو کار مهم انجام داده است برایم که از خاطرم نمی رود.

اول این که، وقتی وبلاگم را که سال دوهزار و یک بر روی پرشین بلاگ راه انداخته بودم در دو هزار و پنج فیلتر کردند من با وبلاگ نویسی قهر کردم. این دیوانه ورداشت وبلاگ ورد پرس مرا که خالی افتاده بود، از پرشین بلاگ نوشته ها را در آن کپی کرد. به خریت اش می خندیدم که این دیوانه است. اما حمید یخ را آب کرد. من دوباره شروع کردم به شخصی نویسی هایم. چیزی که این روزها همش مرا به یاد لجاجت این دیوانه می اندازد.

دوم این که کتاب های خوبم دستش است و این یعنی من هنوز جایی در ایران در یک اتاق هستم. او امانت دار جنون آمیزی است. شورتتان را هم بهش بسپارید، نگران نباشید. (حمید دست به کتاب هایم بزنی از پوست باسنت تیمپو درست می کنم)

و البته نکته بی ربط دیگر این که من و این بشر دیوانه در دو نسل متفاوت ولی بچه یک محل بوده ایم. چند روز پیش فیلم یاد هندوستان کرد و یاد کوچه کامکار افتادم. کوچه ای که برای اولین بار در سن پنج سالگی یک بعد از ظهر تموز چند فرفره درست کردم و دم خانه گذاشتم و به یک دختر خانم که کمی بزرگتر از خودم بود یکی اش را به پنج قران فروختم و احساس کردم گناه بزرگی کردم و یک ساعت تو کوچه ها دنبالش گشتم تا پولش را پس بدهم و آخر هم نیافتم و از فرط گناه پول را انداختم در یک صندوق صدقه – مطمئن نیستم که توی جوی انداختم یا صندوق راستش را بگویم- .

دیروز ورداشتیم یک آهنگ گذاشتیم روی اف بی که گل مریم بود و یاد کوچه کامکار و فرفره فروشی کودکانه ما و دخترک و احساس گناه، این دیوانه سر بزنگا ورداشت یک عکس از بازمانده آن کوچه گرفت برایم.

خب حمید تو آدمی آخه؟

دوست هستی، حالیته؟ دوست.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s