سفرنامه- خودم می کشم خودم هم شهیدش می کنم، عجب مرد هنرمندی

پانزدهم فبریه دوهزار و یازده

پس لرزه ها آغاز شده است. بیانیه ها و خط و نشان کشیدن ها. رو کم کردن ها و داد زدن ها. عربده کشی ها و می کشیم و می بریم. برای اولین بار است که می بینم ستاد جنگ در حاکمیت رسمن به تلوزیون اجازه داده است که بی پروایی کند. مرگ برها را نشان می دهند و تقاضای اعدام.

اما خوش مزه گی داستان جای دیگر است: دو کشته در تظاهرات اعتراضی با گلوله خود آقایان، بعد اعلام که این کشته ها -دست کم تا این جا صانع ژاله- بسیجی بوده است و باز منافقین کوردل شلیک کرده اند. به حق چیزهای نشنیده و چیزهای نخورده! عکس هایش در بیت آقای منتظری منتشر می شود. فیلمی که با دیگر دانشجویان به اعتراض ساخته است. اما فک کنم کار ساز نباشد. شهید فعلن شهید بسیجی است مو لای درزش هم نمی رود.

دومین کشته هم امروز اعلام می شود. «محمد مختاری» جوانی بیست و دو ساله که پس از خوردن گلوله به کتفش در بیمارستان امروز مرده است. وای به دل مادران و پدرانشان. وای که بغضی فرو خورده شود و صدایی به جایی نرسد.

التهاب باز همه گیر شده است. بچه ها به هم زنگ می زنند و تحلیل از هم می گیرند. پس از یک دوره رکود انگار باز همه زنده شده اند. این نشان می دهد سکوتی که در پی اعدام ها و ترس ها و دستگیری ها بود. آتش زیر خاکستر بود و نه تمام شدن بازی.

-=-

من در این اتفاق آخر بلوغ می بینم. آدم ها، آدم های قبلی نیستند. جالب است خبر دارم که اعتراض ها بیشتر اعتراض بوده است تا هوا خواهی. مردمی دیدم که در فیلم ها برخلاف ترس هایی که ایجاد شد، بدون پوشش صورت در خیابان هستند.

جنس این بار با دفع قبل هم به نظرم فرق می کند. آیا خیزشی دوباره در راه است؟

-=-

ساعت ها است نخوابیده ام. اخبار ایران را باید لحظه ای پیگیری کرد. عصر می زنیم بیرون برای کمی خرید. دیگر کوفت هم برای خوردن نداریم. خانه را هم که کثافت برداشته هر دو سرمان به «انقلاب» بند شده است. دستی به سر و گوش خانه می کشیم و می ریم یک فروشگاه مواد غذایی کره ای. در فروشگاه یاد کوالالامپور و حال و هوایش می افتم. از همه جالب تر میوه مشهور و بو گندوی «دوریان» را می بینم. البته نه به تازگی مالزی. در مالزی خوردن دوریان در تاکسی و معابر عمومی ممنوع است. این میوه به صورت بسته بندی شده فروخته می شود. بس که بو گندو است. مقام عظما؟ بابا چه ربطی داره آخه!

به هر روی نان ایرانی در فروشگاه کره ای و خوردنی خودش امید بخش است، اما صدای شکم جدی تر از این است که بخواهیم برویم خانه چیزی بخوریم. با دو فقره دوست دیگر قرار است چهار فنره برویم «جیم» برای ورزش. اما شکم باید سیر شود یا نه؟ با توجه به هرم «مازلو» فکر نون کن که خربزه آبه. رستوران این ور، رستوران اونور خلاصه سر از یک رستوران ایرانی به اسم «میراژ» در می آوریم. از این رستوران کثیفو های خودمان است. -وقتی می گویم کثیفو نه این که کثیف است، این خودش یک مکتب است مانند ساندویچ کثیف- غذا سفارش می دهم در حد یک نهنگ.

خوب بفرمایید عمه من با این شکم پر می خواد بره ورزش؟

بهانه می تراشیم و می آییم پای حوادث ایران نشستن. انگاری جدا شدن سخته. هی می گم کاش، کاش، کاش…

 

 

 

 

 

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s