سفرنامه- ولنتین آبی و معرفت آمریکایی و عهدیه

هفتم فبریه دوهزار و یازده

يه دختر مسيحي ميره پيش كشيش و مي گه: من هر وقت از جلوي آيينه رد مي شم، مي گم: چه دختر خوشگلي!

آيا گناه مي كنم؟

كشيش مي گه: نه فقط دروغ مي گي؟

-=-

بچه که بودم مادر بزرگم برایم پرتقال که پوست می کند ته پرتقال ها از پرهای کوچک تر پرتقال بود و اون بهش می گفت «بچه پرتقال» من کشته مرده همان بچه پرتقال ها بودم. سه چهار روز است هر چه پرتقال می خورم بچه دارد. حالا مادر بزرگم مرده است و من دیگر هیچ خاطره ای را درست و درمان یادم نمی آید. من هم یعنی دارم پیر می شوم؟

البته مامان بزرگ تا چند روزی دم مرک تا شماره سایز کفش دربان خانه شان را در باکو یادش بود. پس من لابد دارم جوان می شوم.

-=-

هوا چند روزی می شود از سرما در آمده است. اوضاع خوب است و می شود با یک فقره بالا پوش سر از گوشه و کنار خیابان و بیابان در آورد و در ایستگاه مترو سگ لرز نزد. امروز کمی نگران هستم. شده است کاری بخواهی بکنی و از دستت چیزی بر نیاید. کسانی آن سوی دنیا در جنب و جوش و نگرانی هستند و من این جا مجبورم هیچ کاری نکنم. جز کارهایی که باید بکنم 🙂

صبح جهت ادای «پاره ای توضیحات» -این جمله شده بود یک زمانی عادت زندگی ام و اگر سه روز یک بار نمی شنیدم بدنم کهیر می زد- رفتم سراغ یک خانم اریتره ای. سوال و جواب هایی که این روز ها می شنوم به شدت برایم آشنا است. انگاری فقط دلیلش عوض شده.

و بعد جایی دیگر رفتم که باید باز به حافظه ام فشار بیاورم و نقبی به بیست سال قبل زندگی ام بزنم.

و باز جایی دیگر که باید بنویسم. دل نگرانم یعنی هواسم جای دیگر است اما دستم به جایی نمی رسد. ای خدای دست کوتاه ها پس کجایی؟ من دقیقن این جا هستم تو کجایی هان؟

-=-

کم طاقتی باعث می شود سر از محله آقا رضای پهلوی یعنی «بتزدا» در بیاورم. من مایه شرم مسافرهای بشریت هستم. به قول یکی، سفر حروم کن حرفه ای هستم. اما همین بی قراری باعث می شود برم یک بلیت ده دلاری بگیرم و یک فیلم آمریکایی ببینم. «ولنتین آبی». این فیلم های آمریکایی هم داستانی برای خودشان دارند. نقدم را در مورد این فیلم می نویسم. انگاری فیلم مصرف داخلی با مصرف خارجی خیلی تفاوت می کند.

سینمای اول هفته است و تک و توک مانند سر کچل بنده چار لاخ آدم نشسته اند. یک زن و مرد پیر فرانسوی که موقع صحنه های ناجور فیلم زنه جلوی چشم مرده را می گیرد و یک خانم تنها که موقع ماچ کردن ها آه می کشد و آدم جگرش خون می شود برای این بابا و یک جفت خانم میانه سال که نمی دانم آمده اند بافتنی ببافند یا فیلم نگاه کنند.

داستان ولنتین آبی داستان یک دروغ و یک زندگی است ساده و آروم بدون هیچ پایین و بالایی من می گم سر از کار این آمریکایی ها در نمی آورم برای همین است دیگر. مردی که عاشق زنی است و بی توجهی های زن بی قرارش کرده و زنی که بچه مرد دیگری را بدون آن که شوهرش بداند به زندگی شان آورده است. آخر فیلم مرد می فهمد که فرزندش در اصل فرزندش نیست و می رود به همین روانی و ساده گی که از یگ زندگی آمریکایی بر می آید. فک کنم حالا مشهد بود اگر این اتفاق می افتد تا مرغ و خروس های هم را سر می بریدند.

-=-

این روزها همش ناخن هایم می شکند بی خود و بی جهت یعنی من بیماری آمریکایی گرفته ام؟

-=-

این هم از خانم عهدیه که مزه ای دارد صدایش. آقا من که هنوز می گم هر چیزی کهنه اش خوبه:

-=-

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s