سفرنامه- حاجی مارو آواره کردی پدر سگ!

هشتم فبریه دو هزار و یازده

آقا ما چه حرفی زدیم و توش ماندیم. این سفرنامه خودش کم کمک معضلی دارد می شود. کم وقت نمی گیرد لاکردار.

-=-

خواب می بینم که مردم همه در کانتینرهایی زندگی می کنند که در بیابان ها است. آن ها از شهرهای شان و خانه هایشان رانده شده اند. دم غروبی یخ زده است. می خواهم خانواده ام را بیابم. به سختی در بین آدم ها می گردم، دوستانی را می بینم که می شناسم. هر از گاهی می بینم چند مرد که زمخت و درشت هستند به راحتی وارد این کانتینرها می شوند و هیچ ابایی از ورود به حریم مردم ندارند. از دوستی که ایستاده می پرسم چطور این ها حتا با زنان شوهر داری که در این کانتینر ها هستند شوخی دستی می کنند؟

می گوید این ها کارگران روزمزدی بوده اند که مامور شده اند. می پرسم مامور کجا و کی؟ می گوید مامور همان کسی که توانسته همه را ریزه ریزه تا این جا از شهر ها و خانه ها براند. می خواهم بروم اعتراض کنم، می گوید نکن. این ها آن قدر زیاد هستند که تو فقط تمام می شوی. نگران نباش! مردان این جا همه پذیرفته اند که اعتراضی ندارند…

-=-

در بسیاری از موارد من متعقدم این مردم دل انگیز دی سی هیچی از امت همیشه در صحنه قم کم نمی آورند. همه چیز شان یه جورایی تنه به تنه عزیزان همیشه در صحنه قم می زند. والا ابن جا مردم از فرط مومنی من را دچار درد خارخارسک کرده اند. یاد قدیم ها افتادم:

نمی دانم چرا یک زمانی تو مسجد، تو مدرسه سرکلاس بینش اسلامی، تو خیابون و هر جای دیگر وقتی صحبت از غرب می شد آشیخ می رفت بالا منبر که «غرب دیر وقتی است که به انحطاط رسیده است»این آقایان روحانیان فساد و فحشایی که از غرب تعریف می کردند جگر و بند بند همه تن و بدن آدم رو به لرزه می انداخت که عجب فاحشه خانه ماهی است غرب.

جدی جدی فک کنم خیلی ها گرفتاری ترک وطنشان بر گردن همین وعاظ است که از انحرافات و بی بند و باری و این حرفای غرب گفتند و آدم هایی مانند مرا به هوس غرب انداختند.

حالا که پایمان را گذاشته ایم این جا، می بینم زکی همه اش اسکرین سیور بوده.

کم سن بودم و حاجی در مسجد فاطمیه سر محلمان بعد افطار ماجراهای فساد غرب را تعریف می کرد و ملت هم از پیر و جوان پا منبر حاجی می نشستند و دست به کراوات، با ولع ماجرا های نیمه و تمام «پورن» حاجی را گوش می دادند و بر زانو می کوبیدند و آب دهان را به سختی قورت می دادند. همیشه یادم هست کلی از فانتزی های حاجی دهان به دهان می گشت.

دیشب داشتم فک می کردم اگر حاجی گیرت بیارم که می دم سیر و پر تورو… که مارو آواره کردی پدر سگ!

کو پس اون داستان هایی که گفتی؟

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s