سفرنامه- جناب گاد ما خطا کردیم شما ترن رو هل بده

ششم فبریه دو هزار و یازده

راستش گاهی با خودم دست به یقه می شوم. داشتم صفحه زهرا اشراقی نوه آیت اله خمینی را در فیس بوک نگاه می کردم. او همسر رضا خاتمی است. برایم جالب بود. جدی جدی استحاله عجیبی است. نوه یکی از بنیاد گرا ترین آدم های قرن معاصر که بسیاری از آدم ها به دلیل نوع نگرش او از ساده ترین حقوق محروم شده اند در فیس بوکش چهار هزار و نهصد و نود نفر دوست دارد.

دیگر دلخور هم نمی شود اگر کسی روی والش یا پای عکسش می نویسد «وای چه صورت زیبایی». می دانید ناراحت نیستم که هیچ خوشحال هم هستم. اما یک جورایی هنوز با خودم دست به یقه هستم. این دوستان متحول شدند یا از ابتدا چنین بودند؟ مشروعیت یک رفتار از کجا نشات می گیرد؟ اصلن آن هایی که در آن زمان این رفتار ها برایشان هزینه ساز شد چه کسی هزینه شان را پرداخت. آدم هایی که برای یک نوار کاست شصت ضربه شلاق خوردند چه خواهد شد روزگارشان؟ این ها اصلن نقد خانم اشراقی و مانند این دوستان نیست در واقع من این شرایط را حتا مبارک می دانم. نگاهی به سیاست کلان در یک کشور جهان سومی است که می شود با نظر افراد قوانین و مقررات، نحوه دادرسی و یا احکام جزایی و یا روی کرد ها به آنی عوض شود.

آیا در کشورهایی که من متاسفانه باید از لفظ متمدن برای آن ها استفاده کنم هم اوضاع همین بوده؟

شاید همیشه فرصت ها برای طبقه متوسط اجتماع از همین تحول ها آغاز می شود که در لایه های بالایی جامعه هستند. اتفاق مبارکی است اگر فقط برای من حلاله و برای تو حرام نباشه البته.

لینک صفحه خانم اشراقی را از این جا ببینید.

-=-

خب عصر یک شنبه مال همین دل گرفتن است دیگر. می زنم به کوی و بیابان و عاشیق لار بازی. گاهی آدم می تواند در خاطرش یک خاطره مرور کند و گاهی می تواند حرف بزند و یا بنویسد اما خب می تواند به هر روی این مهم است اما چون جناب گاد رحمه الله علیه می داند که آدم بی کار جادوگر می شود به یاری ام می شتابد و در بین دو ایستگاه مترو در تونل حدود چهل پنج دقیقه گیر می کنم که یاد آن حدیث وزین همی بیفتم که کدام درد بدترین درد است و گفتند عاشقی و گشنگی که زید گفت نه داداش … نگرفته که هردوش از سرت بپرده.

این مترو های دی سی رسمن روزهای تعطیلی بیشتر در نقش پادری دم در توالت عمل می کنند تا مترو.

خب عصر یک شنبه ما ساخته می شود. با این «استاک» شدن وسط تونل. بعد هم می بینم بهتر است به مترو خیلی اعتماد نکنم و کمی قدم زدن و دیدن یک دوست کار را تمام کند.

اما در روز یک شنبه از اکتشافات بزرگم این بود که آمریکایی ها هم شلوار دم پاکتی هنوز می پوشند. شلوارهای خیلی شان ساسون دارد خدا تا و هم موبایلشان را به یک بند آویزان می کنند یا به گردنشان می زارن توی جیب بالای پیراهنشان یا از این کیف کمری های خفن دارند. برای همینه من این جا احساس می کنم همین پشت در  خونه خودمونم دیگه.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s