سفرنامه- شجاعتی به اندازه یک بوسه و مردی که ختنه نشده مسلمان شد

دوم فبریه دوهزار و یازده

-=-

نامش «پیتر» است. با یک جیپ بنز می آید در ایستگاه مترو دنبالم. کاری با هم داریم، می گوید خانه اش چهارده اتاق دارد. میلیونر است ظاهرن. چشم آبی و موی بور شاید پنجاه داشته باشد و شاید صد و سی کیلو وزن. گرم و خوش برخورد و تا مقصد از حرف زدن کم نمی گذارد. چند سال پیش برای ازدواج با زن دومش در مسجدی در واشینگتن مسلمان شده است.

می گوید: «پدرم کاتولیک بود و مادرم نیز. سخت گیر بودند و در مدرسه دینی درس خواندم. همه چیز در مذهب من سخت بود اما اسلام راحت بود. سخت گیری نبود من هم مسلمان شدم. در ازدواج اولم هم همسرم یک مسیحی متعصب بود. اما زن دوم که گرفتم مسلمان بود به پیشنهاد او رفتم و مسلمان شدم حالا هم از اسلام خوشم می آید چون هیچ کار سختی نمی خواهد…»

ظاهرنمجبور نشده اسمش را عوض کند، اگر چه که می گوید یه جورایی از اسم «محمد» خوشش می آید. نه ظاهرن از عضو مبارکش برای تشرف چیزی کنده اند و نه خیلی به خودش برای پنج وعده نماز فشار می آورد. خوب راست می گوید این عجب اسلام با حالی است.

به من می گوید که اسلام چیز خوبی است. خوشحالم که یکی می گوید خوب است. خوشحالم که لابد سر بریدن ها و گردن زدن ها و سنگ سار کردن ها و از کوه پرت کردن ها و «اشدا علی الکفار و روحما بینهم» اصلن ندیده است. خلاصه موقع پیاده شدن مرا دعوت به اسلام می کند و می گوید یک مسجد خوب سراغ دارد که می توانم برم و مسلمان شوم!

پ.ن: اعتقاد دارم هیچ دینی فی نفسه بد نبوده و نیست که دین ریشه در فطرت دارد، اما امان از کارگزارانش که جنهمی در این دنیا برای انسان ها درست کرده اند. خوب شرمنده تک و توک آدم های خوبش که راستش در بین فرصت طلب هایش گم هستند.

-=-

اتوبوس خیابان «جورجیا اونیو» را از نیمه راه سوار می شوم مسیر شماره هفتاد را که باید مرا تا ایستگاه مترو «چاینا تاون» برساند و بعد بگیرم سر اسب را به سوی منزل.

دو سه ایستگاه جلوتر می ایستد. با آرامش یک دستگاه برقی جلو پیاده رو می رود و یکی هم در اتوبوس صندلی بخش معلولین را جمع می کند تا مردی که به نظرم سکته کرده است بر روی ویلچر برقی دارد با آن دستگاه به داخل می آید، قرار بگیرد. سیاه پوستی درشت اندام که تمام دهانش کف کرده است و به سختی نفس می کشد. زنی بعدش سوار می شود که بار و بنه ای دارد. کنارش می نشیند. با دستمال دهان مرد را پاک می کند دستی به صورتش می کشد که عرق کرده، بدون دستمال انگاری برایش سخت نیست. عرق مرد و دهان کف کرده اش. زن هم میانه سالی است.

سه ایستگاه پایین تر باید مرد پیدا شود. یکی کمک می کند و راننده باز آن دستگاه آسانسور مانند را روشن می کند. راستش صدا از کسی در نمی آید و همه دارند نگاه می کنند که کمکی می شود کرد یا نه.

زن در آخرین دم مرد را بغل می کند چون او هنوز ظاهرن باید به مسیر ادامه بدهد. لب هایش را بر روی لب های مرد که دوباره خیس از عدم کنترل است می گذارد و عمیق و عاشقانه می بوسدش. کمی گنگ می شوم.

زن انگار غرق در باور و عشق است. من شاید حسم خوب نیست اما زن شجاع است و شجاعتش از همان چیزی است که می شود نامش را عشق گذاشت.

برمی گردم می بینم دیگران هم مانند من مبهوت این همه بی پروایی زن هستند. مرد پیاده می شود و انگار هزاران وات انرژی در فضا پراکنده می شود و من بهت زده از این همه شجاعت و شیفته گی یک انسان. تعریفی برایش ندارم.

-=-

میدان تحریر سوژه زنده همه تلوزیون ها شده است. سنگ می پراکنند و مشت می زنند و برای هم خط نشان می کشند. زخمی و لت و پار و این جا در اتوبوس شماره هفتاد یک زنی با شجاعت تمام لب های مرد نیمه فلج را می بوسد بدون آن که کف دهانش را حتا پاک کند.

دنیا گاهی مرا قاطی پاتی می کند.

 

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s