سفرنامه- روده ای ناچیز و غذای چررررب

بیست و پنجم ژانویه دوهزار و یازده

اول: روز فقط در خانه نشینی و نوشتن است. دو نفر دیگر در بجنورد اعدام شده اند. دیگر انگاری نقل و نبات است. رفیق ما از خانه بیرون که می رود هر روز از من می پرسد: «امروز چند تا؟» اگر هم من ندانم باورم بر این است که من هنوز با خبر نشدم نه این که اعدامی صورت نگرفته است.

دوم: روز کار و نوشتن باعث نوشتن دوازده نامه اداری، دو تا عشقی و پلیسی، یک نامه فحش و فضاحت، یک قرارداد و یک پروپوزال و یک گفت و گو شد.

سوم: یک رستوران عربی دم خانه ما است که کیانوش ساعت دوازده شب گفت بیابریم یک غذا بخوریم. من راستش اصولن به غذا های چرب و چیلی عربی اعتمادی ندارم اما گول خوردم و رفتم و بعد خوردن، گلاب به روتون هنوز اسمش می آید از تجسم روغن های چکان اش یاد شکنجه می افتم. سر بر کاسه مستراب گذاردن و با تمام وجود بالا آوردن و این روده ای ناچیز که هدیه به رهبر ماست لابد، گواه این مدعاست.

نخورید، نخورید. اصلن در بلاد غرب دیگر عربی خوردن آدم چیه ماجراش.

این هم عکس سردرش که هر جا دیدید فرار کنید.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s