سفرنامه- برف میاد، خوشحالی در واحد زمان و زندگی با یک قهوه

بیست و ششم ژانویه دوهزار و یازده

اول: سوار مترو می شوم در مسیر «ویی ینا» در ویرجینیا. پسری جوان جای خالی می یابد. تا می نشیند، خانمی میانه سال ایستاده است، از جایش بلند می شود و جایش را به او می دهد. خانم ننشسته خانمی مسن تر جلویش است بلند می شود و جایش را به او می دهد، هنوز خانم مسن ننشسته جلویش جوانی نابینا است، آرام دستش را می گیرد و به جای خودش می نشاند. زنجیره ای کم نظیر از عشق را من سعادت دیدن می یابم.

دوم: سوز و سرما تبدیل به یخ ریزه ها شده است. می بارد. مردم به خیابان ریخته اند. ساده و شاد. یکی می آید جلو و می گوید این کلاه افغانی را از کجا خریده ای؟ آمریکایی است و به قول خودش کشته مرده افغانستان. برف و بازی در دوپونت و زندگی که در جریان است به شدت. گالری اش را از این جا ببینید. در دنیای پر از دویدن و رفتن و آمدن مردمش این جا نیازی ندارند بهانه گنده برای خوشی بیابند. من اسمش را می گذارم: مدیریت زمان. آن ها می دانند چطور از حداقل فرصت حداکثر بهره را ببرند.

سوم: عهد می کنم که دیگر برای مدتی دست کم غذای بیرون نخورم که این مجرد بازی ها آخر روده های مرا راهی دستشویی می کند. ماهی پلو خوردیم به طرز ناجووور. وه چه شادی خوبی. همین هم شد فرصت.

چهارم: ورزش کردن باعث تنظیم همه چیزم شده است! «اسمایلی نیش تا بناگوش باز»

پنجم: اگرچه برای رابطه ام ناخشنود کننده است، اما تلاش دارم می کنم در سال دو هزار و یازده رابطه ای شفاف هم در کار و هم در دوستی با همه ایجاد کنم. (دست کم تلاش دارم می کنم)

Advertisements

سفرنامه- روده ای ناچیز و غذای چررررب

بیست و پنجم ژانویه دوهزار و یازده

اول: روز فقط در خانه نشینی و نوشتن است. دو نفر دیگر در بجنورد اعدام شده اند. دیگر انگاری نقل و نبات است. رفیق ما از خانه بیرون که می رود هر روز از من می پرسد: «امروز چند تا؟» اگر هم من ندانم باورم بر این است که من هنوز با خبر نشدم نه این که اعدامی صورت نگرفته است.

دوم: روز کار و نوشتن باعث نوشتن دوازده نامه اداری، دو تا عشقی و پلیسی، یک نامه فحش و فضاحت، یک قرارداد و یک پروپوزال و یک گفت و گو شد.

سوم: یک رستوران عربی دم خانه ما است که کیانوش ساعت دوازده شب گفت بیابریم یک غذا بخوریم. من راستش اصولن به غذا های چرب و چیلی عربی اعتمادی ندارم اما گول خوردم و رفتم و بعد خوردن، گلاب به روتون هنوز اسمش می آید از تجسم روغن های چکان اش یاد شکنجه می افتم. سر بر کاسه مستراب گذاردن و با تمام وجود بالا آوردن و این روده ای ناچیز که هدیه به رهبر ماست لابد، گواه این مدعاست.

نخورید، نخورید. اصلن در بلاد غرب دیگر عربی خوردن آدم چیه ماجراش.

این هم عکس سردرش که هر جا دیدید فرار کنید.

وقتی بی آبرویی ما سر از دفتر خانم اشتون در می آورد

بعد این دیدار پنج به علاوه یک و عکس ماجرا دار آقای سلطانی با خانم کاترین اشتون مسوول سیاست خارجی اتحادیه اروپایی و هنر نمایی رسانه های داخلی که به سلیقه خود یقه خانم اشتون پنجاه و خورده ای ساله را برداشتند بالا کشیده اند و این ور و اون ورش کردند، که باعث جواب دادن دفتر خانم اشتون شده است که «بابا خانم اشتون اون قدر هم شهوت برانگیز نیست این بابا از ترسش حتا دستش رو هم پشت اش گرفته که کسی چیزی نگه.» حس کردم برای کوچک کردن یک مردم همه اسباب طرب انگار فراهم است. مردمی که اینک تا حد آدم های بیمار جنسی پایین آورده می شوند.

«لاتز گرنر، سخن‌گوی خانم کاترین اشتون ‌نماینده عالی اتحادیه اروپا روز چهارشنبه در واکنش به فتوشاپ تصاویر خانم اشتون اعلام کرد مذاکرات ما با آقای جلیلی در تهران نبود تا رسانه‌های ایران تصاویر خانم اشتون را دست کاری کنند.»

با خودم گفتم حالا این بابا با خودش در مورد مردم ایران چه فکر می کند. فکر می کند چقدر دیگر بند تنبان این مردم شل است که به یقه این بابا همه حساس هستند و با دیدن یقه خانم، اسلامشان بر باد می رود.

چقدر خودمان را حقیر کرده ایم.

سفرنامه- رهبر انقلاب، برای همه عذاب ها از تو متشکریم

بیست و چهارم ژانویه دوهزار و یازده

صبح خبرها خوب است،  درست این طوری و به روش وطنی:  دو نفر دیگر در ایران اعدام شدند. بعد طرف زده روی صفحه بنده که «آقا تورو خدا این قدر دروغ ننویسید» من مانده بودم که باید بغض کرد یا خندید.

جعفر کاظمی و یک نفر دیگر اعدام شدند. باز هم به بهانه سازمان مجاهدین خلق. با همسر کاظمی، خانم رودابه اکبری سعی کردم تماس بگیرم. فقط گفت نمی توانم حرف بزنم و غم عالم را ریخت در دلم.

نمی شود گفت که در این اعدام ها فقط یک قاضی و یا اجرای احکام سهیم است. آیا رهبر ایران به روز پس دادن هزینه سنگین این بی رحمی ها اندیشیده است؟

-=-

عصر دیدن یک دوست با مهر کلی به من روحیه داد. به من گفته اند آمریکا یعنی آمریکایی زندگی کردن اما من می گویم آدم هایی هر جا هستند که دنبال بهانه برای بی توجهی به دیگران می گردند. تهران هم باشند اسمش را می گذارند تهرانی زندگی کردن یا مشهدی بودن یا هر چیز. اما آدم خوب و پر انرژی همیشه خوب و پر انرژی است. از برنامه های کارم که به جناب فرخ خوب می گویم انگار همه چیز حل شده است، به همین راحتی.

دوست دارم همین جا به هزار دلیل بگویم: «احمد مرامت بیشتر از مرام فیلم های مسعود کیمیاییه، خیلی عزیزه این دل دریایی ات» این احمد ما از اون آدم هایی است که جدی جدی منو یاد مرسدس مسعود کمیایی می ندازه.