سفرنامه- اتیوپیایی ها و مرام

بیست و سوم ژانویه دوهزار و یازده

سر یک خیابون همون دور بر دوپونت یک رستوران اتیوپیایی هست. توش که بری با سینی غذا می یارن و با دست باید بخوری و یک نون عجیب غریبی شبیه لاستیک با طعم کف ماهیتابه تازه یه جوایی خیس مانند هم هست نونه، می دن تنگ غذات. ملت همه با دست می خورن درگیر تهاجم فرهنگی هم نیستند. شلوغ است. پر از سفید و سیاه، اما پر تر از اتیوپیایی ها. دور هم جمع می شوند و کامیونتی درست و درمون دارند. همه دوربرم با همان زبان خودشان حرف می زنند. حسودیم می شود. تو کوالا هر بار خواستیم بریم جلو بگیم چطوری هم وطن، طرف چنان با خشم بهم نگاه کرده که خودم پشیمون شدم. کم نشنیدم از این دوستان ایرانی که: اه! ایرانیه…

این هم غذای اتیوپیایی که فک کنم بخشی اش جگر سفید بود و بخشی گوشت و بقیه اش هم همین نون با طعم ماهیتابه:

-=-

اما قبل اتیوپی رفتیم یک سالن ورزش که کیانوش میره. سالن عالی ی ی ی ی. در حد بنز. همه در حال دویدن. آقا این جا همه دارن فقط همیشه می دوند. سالن هم مختلط من هم حساسسس. خلاصه یاد اون جک سالن لاغری افتادم که آقا من بدو، اون بدو، من بدو اون بدو.

بعد هم بخار و جکوزی و زندگی. این مردم به ورزش به عنوان بخشی از زندگی شون نگاه می کنن، این حسن شون است. انگاری باید بدوند. البته من توجهی که کردم این است که این ساختار پر فشار کار و زندگی این جا آدم ها رو آموخته به دویدن و راه رفتن و تحرک کرده. آدم برای یک دلار باید سنگ از سر کوه بیاره، درست به عکس مردم من که به تن پروری به عنوان یک ارزش نگاه می کنند. تو ماشین لمیدن و این ور و اون ور رفتن. اتوبوس سوار شدن کسر شان باشه و این داستان ها.

فرق خیلی زاده داداش زیاد.

-=-

یک شنبه ها روز دلگیری است اما امشب با یکی دوساعت دویدن و ورزش و شام بی ربط و با حال اتیوپیایی و کمی باز دل سوزی برای ایرانم گذشت.

چرا غروب جمعه یا همون یک شنبه یا هر درد دیگری این طوری دیگ غم به سر آدم خالی می کنه؟

از روزی که نخواستم دچار سندروم روانی روزهای تعطیل بشوم چشمانم رو توی بغض می بندم و دل تنگی ها رو رها می کنم.

«فردا برای کارهای خوب و همراهی منتظر تست»

یادت باشه تو فقط تو نیستی، یک آدم هایی چشم به راحت هستند…

سفرنامه- این جا آش انار با نان اضافه و فیلم فارسی

بیست و دوم ژانویه دوهزار و یازده

بله دقیقن این جا قلب تهران است. سر شب گرما به کله مان زده است یا شاید هم سرما یا شاید هم غربت یا شاید چیزی دیگر که نمی دانم چی هست به قول مامان بزرگم «شربت!» زده به سرمان. می رویم در خیابان دور می زنیم، یعنی واقعن دور می زنیم ها چون من هفت بار یک مغازه رادیدم. به گمانم دیگر حاجی واشینگتن شدم. خیر سرمان می خواهیم برویم لات بازی اما چنان سرد است که حتا پانزده دلار پول پارکینگ دادنمان هم ترغیبمان نمی کند به یک محل روباز برویم.

شام در عوض چلوکباب برگ و آش انار، یعنی خوب خوبه دیگه. بعد هم می بینیم این کاره نیستیم می آییم خانه می افتیم به فیلم دیدن. فیلم آبی با حضور سرکار خانم تهرانی که فاجعه است و بعد هم یک فیلم فارسی عهد شاه وزوزک که بیک ایمان وردی و مرحوم فردین جورش را می کشند.

آقا دیوانه دوبلشونم: دوووشم! نوموس تو نوومووسه منه آخه ناریفیق…

و قص الهدا خلاصه شاهد همه هنر ایرانیان در یک جا هستیم، هم دین، هم غیرت، هم آیین، هم مرام، هم دروغ، هم معرفت ، هم پر و پاچه هم سکس و هم رقص کافه ای و عرق و هم نماز صبح و هم یه لشگر جنس بنجل دیگه که توش تپانده اند.

تخمه خوردن هم وسط دی سی با فیلم آبگوشتی آش و انار مزه ای داره هاااا…