سفرنامه- آش شله قلمکار، نت فلیکس و چشمان کاملن بسته

بیست و یکم ژانویه دوهزار و یازده

ما از اپل خانه یک دستگاه رفته ایم ابتیاع کرده ایم که نامش «اپل تی وی» است. مرض اپلیت یک بیماری ویروسی و همه گیر در آمریکا است. لب تاب اپل، ای فون، ای پد، ای پاد، ای تیونز، ای مرض، ای درد و چند «ای» دیگر که کافی است تا هر روز در فروشگاه های بزرگ اپل تا بوق سگ جای سوزن انداز نباشد. هنری است که روش زندگی یک جامعه را بتواند یک کمپانی تعیین کند.

طبع آدم ها به مرور به وسیله همین «ای» ها همان می شود که گردانندگانش می خواهند. خلاصه کلام این که ما هم یک باکس «اپل تی وی» اختیار کردیم و رفتیم زدیم به سر سیم انترنتمان که تلوزیون ببینیم اما دیدیم هر چه می خواهی ببینی باید چهار دلار بدهی و بعد در آن موقع فهمیدیم که چه بر پاچه مان دخول کرده است. هر فیلمی باید چهار دلار پول بدهی تا بهت سلام کنن. اما گشتیم و راه دیگر یافتیم. یک شرکت یافتیم که نامش «نت فلیکس» است. این فلیکس کارش این است که به دو طریق به تو دست رسی می دهد هم از طریق نت که فیلم هایش را ببینی و یا این که دی وی دی را می فرستد در خانه ات، نگاه می کنی و بعد شوت می کنی توی اولین صندوق پست وسلام. نصب در محل، ماهی هشت دلار بده برو فیلم ببین هر روز.

این که من هم زود با تکنولوژی مخمل پشت گوشم پر رنگ تر می شود، مرا خورد، تورا کشت، پشه زد! (آن هایی که این بچه را دیده اند می دانند من چی می گم) در نتیجه به سه سوت یکی رفتیم گرفتیم و بعد دیدیم دوباره رو دست خوردیم.   خلاصه این را هم زور زدیم دیدیم خیر. سرکار هستیم و اصولن فیلم تازه توش پیدا نمی شه یعنی بعد به حماقت خودم خندیدم که «مگر با هشت دلار در ماه می خواستی برات تو چایی ات جمیله برقصه؟» اما خوب شانس یار بود و توانستم یک بار دیگر فیلم «با چشمان بسته آقای استنلی کوبریک» را ببینم. همین خودش چهار میلیون دلار می ارزید -چه حالی به کوبریک دادم خداااا-.

-=-

اگر بخواهم از خیر زیبایی چشم نواز هیکل سرکار خانم کیدمن در این فیلم بگذرم که هی از باب حرص دادن آقایان لخت می شوند، اما این فیلم که ششمین بار می دیدمش مرا به یک سوال اساسی می برد. راستی چقدر از برداشت های ما بر مبنای سوتفاهم های ماست.

چقدر از رفتارهای ما ناشی از تعبیر خود ماست و نه رخدادهای حقیقی؟ مرد در پاسخ به این که زن از او می پرسد تو به خودت آن قدر مطئمنی که هیچ نگرانی نداری؟ مرد می گوید: «به خودم مطمئن نیستم، به تو اطمینان دارم.» و این آغاز یک بازی می شود. مردی از زبان زنش در حالی که ماری جوانا مصرف می کنند، می شنود که در تعطیلات تابستانی گذشته احساسی نسبت به دو مرد نظامی بغل دستشان در میز کناری شام داشته است. این سر آغاز بی رحمانه ای از تضاد درونی مرد می شود. تجسم سنگین صحنه هایی که زاییده ذهن خود مرد است و او را به راهی می خواند.

اما هردو اشتباه می کنند. مرد وارد شبکه آدم های پولداری می شود که سکس و مرگ قاعده یک بازی بی ترحم برایشان است و او از دام مرگ به یمن یک زن که او را در یک میهمانی نجات داده است، می جهد. اما احساس گناه می کند. احساس می کند همه چیز را با توهمش از میان برده است. میل به هم خوابگی با زنی فاحشه می یابد، به یک ابراز عشق بی پایه احساس می کند باید پاسخ می داده است. تن به بازی سکس و مرگ می دهد. اما همه می فهمد راهی غیر بوده است. زن از یک احساس صحبت کرده بوده است.

زیبایی این فیلم شاید در پایانش خلاصه می شود. وقتی که مرد احساس می کند زندگی مشترکشان تمام شده است و شاید دقایق آخر است که برای خوشی دخترشان به خرید کریسمس رفته اند. زن به مرد می گوید من آرامش می خواهم و خوشبختی. مرد فکر می کند منظور زن جدایی است.  اما زن می گوید: «الان فقط می خواهم با تو بخوابم.»

به نظرم این زیبایی و صراحت در بیان و خواسته ای ساده درخور تحسین است. اما تشویش درونی من هم هست. همیشه فکر می کنم آیا انسان ها در اندیشه آزاد نمی توانند باشند. آیا این گناه است. آیا این یعنی دلبستگی دیگر نیست؟

شبمان را ساختی استانلی عزیز

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s