سفرنامه- خورشت کرفس با طعم ارغوان

سیزدهم ژانویه دوهزار و یازده

باید فراموش نکرد آدمی همیشه در حال نجوا با خودش است. این روزها بیشتر احساس می کنم در گفت و گوی با خودم هستم. انگار سنگ های سال ها را باید با خودم وا بکنم. از تعصب و قیدها بگیر تا باورم و تا توقع ام از دیگران تا راه های منتهی به خودم. حتمن خیر و خوبی در این کار است. انگار دارم بزرگ می شوم.

-=-

چیز مهم این است که آدم در بلاد غربت و در عین ناباوری و در یک خانه مجردی خورشت کرفس بخورد با برنج دون و زعفران. «کیانوش» دوستت داریم. کیانوش دوستت داریم. بسیار خوردن این خورشت کرفس در روحیه من تاثیر داشت. دست پخت آشپز چیره دستی مانند این بشر خوردن دارد. خوردیم و لذتی بردیم در حد بوندس لیگا. مهربانی از ریخت و هیکل این بشر می بارد.

سرمای امروز باعث نشد به موزه سرخ پوستان آمریکا سر نزنم. تاریخ آمریکا پر است از این تاریخ سازی ها. جالب بود در موزه از لباس و کفش و شورت سرخ پوست ها بود تا انگشتر و گردنبد و اسلحه، اما من هیچی از ژنرال «لی» ندیدم. از کسانی که قتل عام کردند سرخ پوست ها رو و خیلی چیزهای دیگر. «ایندی» ها ظاهرن هیچ وقت مشکلی با کسی نداشته اند به استناد نوشته ها در این موزه.

-=-

کیانوش چیره دست خورشت کرفس را می دهد و می نشینیم «به رنگ ارغوان» دیدن. داستان مامور امنیتی که عاشق ارغوان می شود. جنگ و گریز و اسلحه و آخر عشق مامور ما که رنگ ارغوان می گیرد.

دیدن رنگ ارغوان را دوست داشتم. از روزی که ساخته شد تا روزی که اجازه پخش گرفت همیشه دوست داشتم ببینم. جایی از فیلم پدر ارغوان که برای دیدن دخترش لحظه شماری می کرد به دخترش می گفت: «تو پدری را ازدیدن دخترش نمی توانی محروم کنی»

یادت کردم. دلم پر زد جانم راهی شد…

Advertisements

سفرنامه- گاهی فقط انتظار و امید

دوازدهم ژانویه دوهزار و یازده

همیشه قرار نیست زندگی پر از حادثه باشد. همیشه قرار نیست آدم در مملکت مجسمه آزادی و مهد دموکراسی سورپرایز بشود.

شاید گاهی باید خوشحال باشی و به فردا نگاه کنی.

همین

از امروز تصمیم گرفتم مدتی به همه چیز دخالت نکنم. مراقب آدم هایی که دوست دارم نباشم.

باید زمان داد

باید زمان داد

برف همه جا را گرفته است کمی باید فارغ عکس گرفت و در برف ها ولو شد.