سفرنامه- نبرد تن به تن من و من

هشتم ژانویه دوهزار و یازده

دیدن منزل تازه و آشنایی با هم خانه و گشتی در خیابان و باز رفتن به استار باکس کافه پایین دهی ها در مترو سنتر خودش شد ساعت چهار بعد از ظهر روز شنبه. قرار است فردا به این دیار تازه اسباب بکشیم. خوب است. شکر ایزد مهربان را که دیگر در جمیع باور ها فقط به همین یکی اعتماد دارم.

شنبه عصر و سوز گدا کش،  من راهی خیابان ها می شوم. پرسه زنی در عضر نیمه تعطیل شنبه. آدم ها را می بنیم و کسانی که کلاه و دست کش می فروشند درست مثل خیابان ارگ خودمان در مشهد بساطی ها ولو هستند. آمریکایی ها به طرز عجیبی به نظرم شباهت با جماعت ایرانی دارند.

شب باز هجوم فکر دارم. یکی دو جایم درد می کند که نمی توانم بگویم. نمی دانم چرا این طوری می شود این احوال من. هی چیزهایی را مطلع می شوم و بیشتر در کله ام شولات می شود. شده است که با خودتان بگویید کاش نمی دانستم مثلن بابا بزرگم معتاد است؟

این روزها این طوری شده ام. می گویم کاش نمی دانستم فلان، کاش نمی دانستم بهمدان و چه و چه.

عجیب دیوار بی اعتمادی هم دارد قد می کشد. اول ساده بود اما انگار هر چه بیشتر از آدم ها دارم می فهمم حالیه ام دارد پاکت استفراغ لازم می شود.

این روزها درست آن چیزهایی که نمی خواهم بدانم را می دانم و آن هایی که باید بدانم را حتا بوی آن را به مشام احساس نمی کنم.

مسخره کردی خدا؟

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s