سفرنامه- روزی روزگاری آمریکا

یازدهم ژانویه دوهزار و ده

کودک سیاه پوست دست ددی را گرفته است. محکم دست پدر را که مردی میانه سال و سفید پوست است می فشارد. پدر گاهی از حرکت مترو در تاریکی چشم می کند و به دستان دخترک موفرفری شش، هفت ساله نگاه می کند که دست پدر گرفته است.

مردی بلند قد و چهار شانه سیاه پوست که موهایش را در زیر یک کلاه مانند «باب مارلی» چپانده است، به موسیقی که از آی پادش بیرون می زند گوش می کند و گاهی تکانی به خود می دهد. خانم مسنی کتاب خوانی در دست گرفته و می خواند. هر کسی در حال خود است. انگار همه در مترو هستند و هیچ کدام نیستند.

فقط دخترک شش، هفت ساله است که این جا هست و به بقیه توچه می کند: روزی روزگاری آمریکا!

-=-

امروز قراری دارم، به دیدار گروهی فعال حقوق بشری باید بروم. تعارف چای و احوال پرسی و سلام و کار زود جمع می شود می رود پی کارش. از در که در می آیم این درخت نظرم را جلب می کند. گفتم یه روز برم مشهد جلو خونه مون یکی بکارم. یعنی یه روزی اگر بتونم برم مشهد…

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s