مدبریت بحران یعنی این

این روزها فکر می کنم همه مدیریت در بحران را خوب یاد گرفته اند:

روزي دو نفر در جنگل قدم مي زدند. ناگهان شيري در مقابل آنها ظاهر شد. يكي از آن ها سريع كفش ورزشي اش را از كوله پشتي بيرون آورد و پوشيد. ديگري گفت بي جهت آماده نشو هيچ انساني نمي تواند از شير سريع تر بدود. مرد اول به دومي گفت: قرار نيست از شير سريع تر بدوم. كافيست از تو سريع تر بدوم…
و این گونه شد که شاخه ای از مدیریت بنام مدیریت بحران شکل گرفت!

سفرنامه- روزی روزگاری آمریکا

یازدهم ژانویه دوهزار و ده

کودک سیاه پوست دست ددی را گرفته است. محکم دست پدر را که مردی میانه سال و سفید پوست است می فشارد. پدر گاهی از حرکت مترو در تاریکی چشم می کند و به دستان دخترک موفرفری شش، هفت ساله نگاه می کند که دست پدر گرفته است.

مردی بلند قد و چهار شانه سیاه پوست که موهایش را در زیر یک کلاه مانند «باب مارلی» چپانده است، به موسیقی که از آی پادش بیرون می زند گوش می کند و گاهی تکانی به خود می دهد. خانم مسنی کتاب خوانی در دست گرفته و می خواند. هر کسی در حال خود است. انگار همه در مترو هستند و هیچ کدام نیستند.

فقط دخترک شش، هفت ساله است که این جا هست و به بقیه توچه می کند: روزی روزگاری آمریکا!

-=-

امروز قراری دارم، به دیدار گروهی فعال حقوق بشری باید بروم. تعارف چای و احوال پرسی و سلام و کار زود جمع می شود می رود پی کارش. از در که در می آیم این درخت نظرم را جلب می کند. گفتم یه روز برم مشهد جلو خونه مون یکی بکارم. یعنی یه روزی اگر بتونم برم مشهد…

سفرنامه- مهری با طعم چای دارجیلینگ

دهم ژانویه دوهزار و یازده

بند رختی پیدا بود: سینه بندی بی تاب…

-=-

میزبان با فارسی استقبال می کند، نگران است برای سلامتی من و خانواده من. اهل ویرجینیا و دو سال افغانستان بوده است. چای سبز می ریزد و می گوید: «برای سلامتی خوب است». بعد دارجیلینگ که طعم محبت دارد.

«نگران نباشید آقوی روزبی… همه چیز آروم آروم دوروست می شود»

سفرنامه- کشته شدن مردم در مشیت کمدی الهی

نهم ژانویه دوهزار و یازده

من امروز به خانه نو می خواهم چون نو عروسان بار سفر ببندم اما عیش مارا سی ان ان منقش می کند. باز یک هواپیمای دیگر در نزدیکی ارومیه می خورد زمین. باز حرف ها شروع می شود. آقای وزیر خوشحال است. بهبهانی می گوید اولندش که تعدادشان کم بوده دومندش این که ایران تعداد سانحه های هوایی اش کم است سومندش این که مشیت الهی بوده است. هفتاد و هشت تا مرده و یک هواپیمای سی و هفت ساله و هزاران عزادار، آقای وزیر فک کنم شما «کریستال» زدی، داغی حالیت نیست.

اگر در این سر دنیا یک وزیر که نه مدیر یک ایستگاه آتش نشانی این حرف را زده بود، تا حال از خشتک آقای اوباما تا خانم کلینتون و آبدار چی کاخ سفید ملت سفره درست کرده بودن. اما می بینید؟ مردم عادت کرده اند، انگاری به سقوط کردن هواپیما، به دروغ گویی مسوولان، به بی تفاوتی رهبران اخرت گرای مملکت و همه این ها. فقط بلدند انگاری در عزای بچه شان گریه کنند و بعد آقای وزیر بگوید: ببینید تقصیر مردم است.  ما می گیم هوا خرابه باز می گن یه پرواز دیگه بزارین.

از این داستان یاد اون ماجرای اعتراضه می افتم: «حضرت والا اگر می شه فقط تعداد گزمه ها رو بیشتر کنید»

-=-

به سامان شدیم. معشوقه به سامان شد! تا باد چنین بادا کفرش همه ایمان شد (اصلن تایید نمی کنم فک کنم کاملن برعکس شد) تا باد چنین بادا.

روز کار است وسایل را ولو کرده به نت وصل می شوم و دو تا مصاحبه از کارشناسان و یکی دو تا از میهمان داران و مشکلات پیش روی کار حرفه ای شان. تا منتشر شود من هنوز با خودم مشغولم. یعنی این صبوری ملت خوبه یا بده بلخره؟

سفرنامه- نبرد تن به تن من و من

هشتم ژانویه دوهزار و یازده

دیدن منزل تازه و آشنایی با هم خانه و گشتی در خیابان و باز رفتن به استار باکس کافه پایین دهی ها در مترو سنتر خودش شد ساعت چهار بعد از ظهر روز شنبه. قرار است فردا به این دیار تازه اسباب بکشیم. خوب است. شکر ایزد مهربان را که دیگر در جمیع باور ها فقط به همین یکی اعتماد دارم.

شنبه عصر و سوز گدا کش،  من راهی خیابان ها می شوم. پرسه زنی در عضر نیمه تعطیل شنبه. آدم ها را می بنیم و کسانی که کلاه و دست کش می فروشند درست مثل خیابان ارگ خودمان در مشهد بساطی ها ولو هستند. آمریکایی ها به طرز عجیبی به نظرم شباهت با جماعت ایرانی دارند.

شب باز هجوم فکر دارم. یکی دو جایم درد می کند که نمی توانم بگویم. نمی دانم چرا این طوری می شود این احوال من. هی چیزهایی را مطلع می شوم و بیشتر در کله ام شولات می شود. شده است که با خودتان بگویید کاش نمی دانستم مثلن بابا بزرگم معتاد است؟

این روزها این طوری شده ام. می گویم کاش نمی دانستم فلان، کاش نمی دانستم بهمدان و چه و چه.

عجیب دیوار بی اعتمادی هم دارد قد می کشد. اول ساده بود اما انگار هر چه بیشتر از آدم ها دارم می فهمم حالیه ام دارد پاکت استفراغ لازم می شود.

این روزها درست آن چیزهایی که نمی خواهم بدانم را می دانم و آن هایی که باید بدانم را حتا بوی آن را به مشام احساس نمی کنم.

مسخره کردی خدا؟

 

سفرنامه- راستی چرا خدا، من خرجش را باید بدهم؟

هفتم ژانویه دوهزار و یازده

کشف امروز من در بلاد کفر و در جلوی یک کلیسا وقتی خانمی پر سن با سختی زانو زده بود و دم کلیسا داشت داغ داغ استغفار می کرد، این بود: «ما برای گناهان مان در نزد خدایی استغفار و طلب بخشش می کنیم، در حالی که خدا خود مبدع این گناه است. راستی خدا تو باید از من عذر خواهی کنی که به گناهی که ساختی مرا دچار انداختی یا من باید از کرده ی تو، از تو طلب بخشش کنم؟»

چرا من باید برم جهنم؟ چرا تو خودت به جهنمت نمی روی؟ روز خوب خدا هفتم ژانویه است.

خواهی بیا ببخشا، خواهی برو رها کن! چرا؟ خب الان برایتان می گویم:

امروز روزی بود که فهمیدم، سخت است روزهایی که باید دست بر دامان خلق باشی و خلق تلاش کنند اما دامانشان فقط چاره کار نباشد. خانه کرایه کردن به بن بست خورد. عبور از هفت خوان رستم از پارتی های با مهر من در این سرزمین بر نیامد. یاد شهر قصه افتادم: «دیپلمه، گواهیه، دیپلمه، گواهیه، دیپ…» تازه بعد گرفتن این همه دیپلم و گواهی بفرمایند که ما بر اساس پالیسی مان اجاره نمی دهیم.

چک کردن کردیت، بررسی مالی حساب پس انداز، بررسی این که سگ ات پشم اش نریزد، گرل فرندت بد اخلاق نباشد، انحراف جنسی نداشته باشی و بعد بگویند: اکسکیوز می، بات وی کنت اپرو!

ای قربان عمه تان بروید. جالب است که بر و بچ می گویند هر کسی به این مملکت که آمده است یک دوره شش ماهه همین بد بختی ها را چشیده است. با یاری دوستی راهی می شویم به سمت یک خانه در ویرجینا که متعلق به خانمی آمریکایی و مهربان و با یک سگ به اندازه یک وانت نیسان است، خوش رو است و مهربان کرایه اتاقش عالی است و همه چی خوب فقط تا اولین آبادی بیست کیلومتر راه است.

دارم کلافه می شوم، ای بابا! سردرگمی هم حدی دارد دیگر. اما این وسط حس خوب داشتن دوستان همراه و دل پذیز حس خوبی است. انگار آزمون سخت با بودن دوستان می گذرد. اما من با بحران های خود بودن و بی خود بودن و هزار درد و مرض دیگر در کله ام  دست و پنجه نرم می کنم. چند روزی می شود به خود آمده ام. تصمیم گرفته ام مطالعه کنم بیشتر با «شیعه گری احمد کسروی» مشغولم.

شب اما اتفاقی ساده مرا هم خانه یکی از جوان ترین زندانیان سیاسی از وطن جان به در برده می کند. بزودی خبرتان می کنم. فعلن راهی خانه تازه هستم. یاد سرای باقی افتادم با این جمله!

من مردی مالیخولیایی هستم / مودی بلوز

این ترانه را دوست دارم. از «مودی بلوز» با عنوان مرد مالیخولیایی. آن چه می خوانید دقیقن برداشت آزاد من از متن شعر این ترانه است. عجیب است مرا یاد یکی از سوره های قرآن می اندازد. گروه «مودی بلوز» در اوج شهرت یک بار در گاراژ خانه یکی از اعضا ماشین را روشن کردند و با دود آن خودکشی کردند. و این یک بار اولین و آخرین بارشان بود.

این من هستم مردی مالیخولیایی

در حالی که جهانی پر از واقعه این مرد مالیخولیایی را احاطه کرده

و او پاهایش هنوز بر روی زمین میخ‌کوبش کرده است

من مردی تنها هستم، راستی از این مرد تنها چه کاری بر می‌آید

همه دنیا مرا به بازی گرفته‌اند

من این را حس می‌کنم که

ما دیگر به واقعه نزدیک شده ایم

باور نمی کنید؟

صبر کنید و ببینید

من دارم می‌بینم آن‌چه شما نمی‌بینید

چرا که من یک مرد مالیخولیایی هستم

شما هم خواهید دید وقتی

ستارگان در دریا سقوط کنند و بر روی زمین بیافتند

آن‌گاه که باد‌ها غرش‌شان گوش هایتان را کر کند

آن‌گاه است که باریکه‌ی نور دانستن بر سر شما جاری خواهد شد

تا شما بفهمید که بر سرتان چه گذشته است

و آن زمان است که شما ایمان خواهید آورد پیامش چه بود

پیامی که مردمان نیک باور آن را به راحتی درک خواهند کرد

گروهی نیز فقط بهت زده نگاه خواهند کرد

آدم‌هایی مانند من یا تو  شاید

که این همه نشانه را می‌بینند اما باور نمی کنند

علی‌رغم ظاهرش او مانند منو تو نیست

او باور نمی کند و این بی‌باوری او را به این فلاکت انداخته است

ساده است

چشم دلی برای دیدن آن چه که شما و من مالیخولیایی داریم، ندارد

Melancholy Man

Songwriters: Pinder, Mike

I’m a melancholy man, that’s what I am,
All the world surrounds me, and my feet are on the ground.
I’m a very lonely man, doing what I can,
All the world astounds me and I think I understand
That we’re going to keep growing, wait and see.

When all the stars are falling down
Into the sea and on the ground,
And angry voices carry on the wind,

A beam of light will fill your head
And you’ll remember what’s been said
By all the good men this world’s ever known.
Another man is what you’ll see,
Who looks like you and looks like me,
And yet somehow he will not feel the same,
His life caught up in misery, he doesn’t think like you and me,
‹Cause he can’t see what you and I can see.