سفرنامه- ناگهان دست ابولفرز از آستین یه رفیق بیرون می زند

پنجم ژانویه دوهزار و یازده

درست در وقتی که تو شب قبل را با دیدن یک مسافر خانه مدل «پایین خیابانی» مشهد گذرانده ای و چون داری برمی گردی خانه هی یک چیزی می آید زیر پایت و سکندری می خوری و می فهمی «لوچه» ات است که از فرط آویزانی زیر پایت آویزان شده است، امروز یک دوست احمد نشان وارد کارزار می شود و راست می برد جایی که یک آپارتمان در قلب شهر برای اجاره دارد. بازم نصیحت: در واشنگتن باید نهصد تا کاغذ و دویست تا تاییده داشته باشید تا بتوانید آپارتمان اجاره کنید، پس خیلی رفاقت ها را دست پایین نگیرید.

حال شما به نشانه ها اعتقاد دارید؟ خب من دارم. طرف راست برد همان آپارتمانی که دفعه قبل دست من بود با این تفاوت که تمیز شده و رنگ شده و قفلاش درست شده. کلی خندیدم. به نظر می رسد ما سرپناه دار شدیم در مملکت این چشم دریده ها. حالا تازه باید استارت کنم هزار و یک داستان و ماجرای نیمه کاره را. درست احساس این «گنگشک» هایی را دارم که در لانه دهان های بازی منتظرش است. برای همین بر خلاف گروهی درد های بی درمانی که با خودم دارم انگاری وقتش نیست زیادی نوستالژیک رفتار کنم.

هوای این ولایت بهتر شده اما باز سرد می شود. نه به سردی دل بعضی آدم ها. یک عدد کیف برای کتاب خوان «کیندل» ام می خواستم بگیرم رفتم یکی از این فروشگاه های «رادیو شیک» آقای فروشنده با مهربانی می گفت رنگ این کیف به رنگ پوست شما نمی آید! (یعنی منظوری داشت؟)

و خوردن یک قهوه در پشت پنچره رو به خیابان در نزدیکی مترو سنتر و آدم دید زدن و با کتاب خوان از احمد کسروی خواندن -بابا متجدد، پامادور، به قول این مدیری: بی ناموس- اووو کلی کار مانده هست.

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s