سفرنامه- هدف مند سازی زمان و سور زدن به هدف مندی یارانه ها در بلاد کفر

ششم ژانویه دوهزار و یازده

مهم ترین کاری که باید این روزها بکنم مدیریت زمان و هدف مند کردن کارها است. اسم هدف مندی می آید یاد یارانه می افتم و باز یادم می آید یکی برود برای ما هم ثبت نام کند که یارانه مان به «مالانه» تبدیل نشود.

آدم وقتی تنها می شود یک جورایی لاابالی می شود. کی بخورد کی بخوابد کی کار کند و کی کوفت، کلن برایش مهم نیست. اما امروز تصمیم گرفتم مدیریت زمان کنم. خودم را جمع و جور کنم و پروپزال بنویسم، گزارش آماده کنم و برم باز سراغ این بنده گان خدایی که شب را معلوم نیست در زیر سایه عدالت اسلامی دارند چگونه به صبح می رسانند.

یکی از چیزهای جالبی که در این بلاد مرا مشغول کرده این است که این جا همه چیز کهنه است. ساختمان های نوجوان اش دیگر هفتاد ساله هستند. نکته دیگر از کشف من این است که فرهنگ مردم بلاد کفر بسیار به نظرم ساده است. ساده زیستن و ساده خواستن و ساده حرف زدن و یا حتا موافق یا مخالف بودن. من از سرزمینی به هر حال آمده ام که برای گفتن یک «نه» ساده طرف لقمه را سه دور سرش می گرداند و آخر یک هفته موبایلش را خاموش می کند. به طرف می گویم می توانم فردا بیایم کمکم کنی می گه نه! به همین گشادی و راحتی.

باید کارهای راه اندازی دفتر رادیو را شروع کنم. باید بجنبم و بچه های روزنامه نگاری که با هم در تماس هستیم رو زیر یک سقف جمع کنم و بزنیم وسط چشم روزگار با مشت.

اما وسط این هاگیر واگیر از این ظهور آقای امام زمان شاهین نجفی جدی جدی خوشم آمد. گوش کنید از دست ندهید: «شکمه گرسنه که صداش در نمی یاد. مهدی کجایی…»

-=-

اما روزگار مارا ببین که امروز باید یک ساعت حضور را یک عمر مرور کنی.

باید امروز بدانی که رنگ ها از پس کدام رنج ها عوض شده است.

باید حق بدهی

به آن کسی که دروغ می گوید. به آن کسی که سکه زندگی اش دو رو دارد. به آن کسی که از صبح تا غروب باید به ده نفر بگوید «عزیزم» تو تنها معبود منی.

راستی خوردن یک قهوه در یک کافه سخت تر از دروغ گفتن شده است.

و ما همه یک دیگر را باور کرده ایم. انگار پذیرفته ایم که هر کس ممکن است که مجبور باشد آنی نباشد که به تو قول داده است.

بچه کودکستانی، تو باید یاد بگیری دنیا بزرگ ترها بی رحم است و سکه هایش الزمن دو رو دارد.

 

 

Advertisements

سفرنامه- ناگهان دست ابولفرز از آستین یه رفیق بیرون می زند

پنجم ژانویه دوهزار و یازده

درست در وقتی که تو شب قبل را با دیدن یک مسافر خانه مدل «پایین خیابانی» مشهد گذرانده ای و چون داری برمی گردی خانه هی یک چیزی می آید زیر پایت و سکندری می خوری و می فهمی «لوچه» ات است که از فرط آویزانی زیر پایت آویزان شده است، امروز یک دوست احمد نشان وارد کارزار می شود و راست می برد جایی که یک آپارتمان در قلب شهر برای اجاره دارد. بازم نصیحت: در واشنگتن باید نهصد تا کاغذ و دویست تا تاییده داشته باشید تا بتوانید آپارتمان اجاره کنید، پس خیلی رفاقت ها را دست پایین نگیرید.

حال شما به نشانه ها اعتقاد دارید؟ خب من دارم. طرف راست برد همان آپارتمانی که دفعه قبل دست من بود با این تفاوت که تمیز شده و رنگ شده و قفلاش درست شده. کلی خندیدم. به نظر می رسد ما سرپناه دار شدیم در مملکت این چشم دریده ها. حالا تازه باید استارت کنم هزار و یک داستان و ماجرای نیمه کاره را. درست احساس این «گنگشک» هایی را دارم که در لانه دهان های بازی منتظرش است. برای همین بر خلاف گروهی درد های بی درمانی که با خودم دارم انگاری وقتش نیست زیادی نوستالژیک رفتار کنم.

هوای این ولایت بهتر شده اما باز سرد می شود. نه به سردی دل بعضی آدم ها. یک عدد کیف برای کتاب خوان «کیندل» ام می خواستم بگیرم رفتم یکی از این فروشگاه های «رادیو شیک» آقای فروشنده با مهربانی می گفت رنگ این کیف به رنگ پوست شما نمی آید! (یعنی منظوری داشت؟)

و خوردن یک قهوه در پشت پنچره رو به خیابان در نزدیکی مترو سنتر و آدم دید زدن و با کتاب خوان از احمد کسروی خواندن -بابا متجدد، پامادور، به قول این مدیری: بی ناموس- اووو کلی کار مانده هست.