سفرنامه- قرار نیست که همش بشینم برو کنار ببینم زندگی

دوم ژانویه دوهزار و یازده

دیروز برای هفت پشتم بس بود. در عمرم یه چند باری فقط این طوری احساس کسالت کردم. صبح باید یه دور میزدم در نت برای یافتن یه خانه یا آپارتمان یا چادر یا سر پناه. پیدا کردن خانه راست بگویم در واشینگتن کار آسانی نیست پس اگر کسی به شما گفت برو اون جا خونه راحته یه رو دست خورده اید به اندازه هوار تا.

اما امروز روز خیلی خوب خدا می شود. عصر که می شود سر از میدان دوپونت -یا همان گی طریه خودمان- در می آورم. اگر به آن سر محل رفتید و سری به «تی ایزم» نزدید جدی ترین ادای روشن فکری را از دست داده اید. یک جایی که هر مدل چایی بخواهی توش پیدا می شود. کافه انتلکتوالی که می شینی همون چای دیشلمه خودمان را قاطی آدم هایی می خوری که کتاب دست شان گرفتند و دارند می خوانند.

اما برای من خوب تر از «چایییست» شدن بود با یک خانم آشنا شدم که چند دهه است این جا زندگی می کند. جواب دماغ سوختگی های مرا در روز یک ژانویه با مهر و شادابی اش می دهد. راه کار ها و چم و خم های زندگی این ولایتی. چه خوب که آدم مثبت سر راه ات سبز شود و تورا به سراشیبی استفراغی نا امیدی هل ندهد.

خب راست می گه «شوشو» خانم. زندگی ادامه دارد منو بگو چقدر زیگوتم که هی از یادم می رود.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s