سفرنامه- کریگ لیست بترکی

سوم ژانویه دوهزار و یازده

می روم به سراغ لیست ها. آپارتمان در مرکز شهر و خیابان های اصلی با حدود چهل متر فضا، هزار و دویست تا هزار پانصد دلار. در این بین می روم به این «کریگ لیست» گذایی که مانند امام زاده جل بند است سرمی زنم. آخر همه می گویند این سایت آخر رفع حاجات است. شورت، کریگ لیست. خونه، کریگ لیست. ماشین،کریگ لیست. زن و پیر زن و شوهر و مقام معظم، کریگ لیست. القصه در کمال ناباوری در خیابان نوزدهم یعنی وسط شهر، زده است آپارتمان شصت متری مبله با همه امکانات و برق و مرق لابد خانم رویش، ماهی ششصد دلار. زود دست به میل می شوم. جواب می دهد آماده تحویل است فقط دیپازیت ات را بده و برو تو.

می زنم خب اول ببینم. جواب می دهد که کارمند سازمان ملل است و الان در موگادیشو است. «لطفن شما اول پول رو حواله کن به حسابم، من بعد بهت می گم از کجا برو کلید وردار!»

احساس می کنم یارو داشته به گوش های من نگاه می کرده وقتی میل می زده.

بعد می فهمم رسمه این طور کلاه برداری در کریگ لیست. خلاصه به پیرزن همسایه تان اعتماد کنید اما به این کریگ لیست نه. از ما گفتن.

روزم به دیدن آپارتمان در خیابان های شهر گذشت. چه حس ملسی است آواره گی.

-=-

گاهی صحنه هایی هست که آدم خودش خنده اش می گیره. فک کنید دور میدون دارید می دوید زودتر یکی رو ببینید. بعد چشمتان به طرف است بیابیدش و بعد پای مبارک گیر کنه در نتیجه شبیه گاو در میدان گاو بازی به طرف یارو یورش ببرید. طرف هم از هول دو قدم عقب بره با چشم های وق زده که الان لابد با شاخ هایتان شکم اش را سفره می کنید.

بنده از این لذت بهره مند شدم!

 

سفرنامه- قرار نیست که همش بشینم برو کنار ببینم زندگی

دوم ژانویه دوهزار و یازده

دیروز برای هفت پشتم بس بود. در عمرم یه چند باری فقط این طوری احساس کسالت کردم. صبح باید یه دور میزدم در نت برای یافتن یه خانه یا آپارتمان یا چادر یا سر پناه. پیدا کردن خانه راست بگویم در واشینگتن کار آسانی نیست پس اگر کسی به شما گفت برو اون جا خونه راحته یه رو دست خورده اید به اندازه هوار تا.

اما امروز روز خیلی خوب خدا می شود. عصر که می شود سر از میدان دوپونت -یا همان گی طریه خودمان- در می آورم. اگر به آن سر محل رفتید و سری به «تی ایزم» نزدید جدی ترین ادای روشن فکری را از دست داده اید. یک جایی که هر مدل چایی بخواهی توش پیدا می شود. کافه انتلکتوالی که می شینی همون چای دیشلمه خودمان را قاطی آدم هایی می خوری که کتاب دست شان گرفتند و دارند می خوانند.

اما برای من خوب تر از «چایییست» شدن بود با یک خانم آشنا شدم که چند دهه است این جا زندگی می کند. جواب دماغ سوختگی های مرا در روز یک ژانویه با مهر و شادابی اش می دهد. راه کار ها و چم و خم های زندگی این ولایتی. چه خوب که آدم مثبت سر راه ات سبز شود و تورا به سراشیبی استفراغی نا امیدی هل ندهد.

خب راست می گه «شوشو» خانم. زندگی ادامه دارد منو بگو چقدر زیگوتم که هی از یادم می رود.

سفرنامه- روز اول ژانویه است و من دیریم رام

یکم ژانویه دوهزار و یازده

ببیند فرض کنید که شما یک آدم معمولی هستید. سر از یک کشور گنده در آورده اید. الزامن نه قهرمان هستید و نه رهبر یک جنبش و نه یکی از شوالیه های میز گرد. خب یعنی چی؟ یعنی یه آدم معمولی توی یک سرزمین که سر و ته اش رو نمی شه جمع کرد معلومه روز اول ژانویه بره تو مود دل تنگی و از این حرفا.

سال نو شروع شد. بنده روز را در اتاق تا لنگ ظهر خوابیدم. بلند شدم بعد خوابیدم. فیس بوک نگاه کردم. خوابیدم. نشستم و فیس بوکینگ کردم و باز خوابیدم. یکم هم به در و دیوار نگاه کردم و بعد خوابیدم. باد پشت پنجره می آمد. شاخه های خشک تکان می خورد و مردی با لباس های ژنده خنزر و پنزر از سطل های زباله می کشد بیرون و من به جای او سردم می شود.

عصر و شب به هم وصل می شود. خواب و خواب و خواب. چه شروع مقتدرانه ای برای سال دوهزار و یازده.