سفرنامه- با پایان سال تتمه ایمان هم به باد رفت

سی ام دسامبر دوهزار و ده

از دیروز فک می کنم در این پایان سال قرار است چه چیز را با سال نوی مسیحی در سال قبل جا بگذارم. تازه دیشب بود فهمیدم که آن چه دارم به جای می گدارم باورم است. انگار با تمام شدن این سال قرار است تتمه باور های من هم به باد برود. از دیشب که یک صحنه متفاوت دیدم که باورش برایم کمی که خیر اصولن سخت بود. انگار آن چه قرار بود به جا بماند فهمیدم ایمانم بود. قبل تر ها از پایین پایین ها شروع شده بود و حالا انگار رسیده به چند آدم انگشت شمار که به نظر می رسد قرار است در همین آخر سالی چون بخار پشت شیشه های ابن مغازه که از پشتش بیرون را دارم نگاه می کنم،  باورم به آن ها هم دود شود برود هوا.

فک کن! که در روز سی ام دسامبر دوهزار و ده، یکی از مقدین و متدینین که تو را  برای بی باوری ها و لاابالی گری هایت خطاب وعتاب می کرد به وقت محلی ساعت -دو صبح- بفهمی که «گوزو» تشریف دارن.

خدا کند تا همین جا تمام شود. راستی به این باور رسیده ام هیچ باوری را نمی توانم باور کرد. یاد حرف مرحوم صادق خان هدایت افتادم که می گفت: تنها مرگ است که دروغ نمی گوید.

قرار است در این شولات بی حساب ذهن یک خر تو خری بشود بیا و ببین. می خواهی بروی با مترو اخر شب بعد یک راه رفتن طولانی و چهار دقیقه و نیم خوابیدن در بیست و چهار ساعت گذتشته به جایی که سر بزاری، بعد تو مترو خوابت ببره و بیدار شی ببینی وسط بیابونی. مترو هم بزنه بیست دقیقه دیگه دوباره می یاد وایستی از سرما چاقو دسته کنی که تا کی بیاد و بعد بیاد ببینی وای نمیسته. بعد تاکسی بگیری کلی زنگ بزنی و جواب بدن و ندن و این حرفا که بلخره بیست دلاری بدی راننده نازنین و اون مثل بز تو چشات زل بزنه که: «یعنی شب عیدی بقیه اش رو هم می خوای؟»

وصیت: اگر جنازه هم بودید تو مترو خوابتون نبره چون معلوم نیست بیدار می شید کجا باشید. چه کاره باشید. چطوری باشید و کی بتونید دوباره برگردید سر جای اولتون.

بهانه اش برای بارونی شدن به دست رفیقمون بود

Morteza Khosravi : روزی یکی از مریدان ابوسعید که عزیز کرده اش بود…به در خانه ایشان رسید.بوسعید احترامش نگذاشت و به همه مریدان و مردم کوچه و بازار سپرد که هیچ کس سلامش را پاسخ ندهد و عزت ش نگذارد.مرید که عزیز همه مردم آبادی بود تمام روز بر دق الباب بوسعید کوبید و گریست…به آبادی هیچ کس جواب سلامش را نداد.دلش شکست و سر به صحرا گذاشت.شامگاهان بوسعید مریدان را خواند که هر یک شمعی بدست گیرید که به زیارت می رویم. به صحرا شدند و مریدان را گفت که به گرد مرید دل شکسته حلقه بنشینند و زیارت کنند که حال او هیچ کس را جز خدا ندارد… و چه سعادتی جز این… .