فرصتی شد تا برگردم به خانه

روزهایی که گذشت دمی هم رخصت نشد که سر به خانه بزنم. ابری بود آسمانش و پاییزی و گرد برشیشه هایش نشسته بود. گویی خانه پدری بود که پس از سال ها پای بر آن گذاردی. آمدن کمی خاک از رخصارش برکشم. آمدم تا گاه نوشتی کنم و بگویم چراغ خانه روشن است.

چرخه مهر دوری از خوب بودن و به خود رسیدن

کافیست باورش کنی. ساده و مهربان. کافیست بخواهی اردوان. کافی است دستت را دراز کنی و بگیری. کافی است به دلت رجوع کنی. بر می گردد. به سادگی یه موسیقی به ساده گی یک حس بی انکار. خوب بود که عقل نمی گفت و دل می گفت. گلایه ای نبود جز دوری شما…