خواب می بینم جوخه های مرگ را

خواب می بینم در سرزمینی خشک هستم. جایی شبیه کویرهای جنوبی و مرکزی کشور خودمان. خانه های بادگیر و کوچه های خاکی که گردباد های کوچک در کوچه های خاک آلودش استوانه ای از آشغال و خاک می سازند و مردم همه چون گرسنه گان کنار خیابان ها هستند و گروهی تا می شنوند که غذایی برای خوردن است به آن جا حمله می کنند.

جوخه های مرگ الجزایر به راه افتاده اند و مردم گرسنه هم هراسان از گرسنگی هستند و هم هراسان از سر رسیدن این جوخه ها که یک باره هم را قتل عام می کنند. به بالای پشت بامی می روم. کومه ای را پیر مردی با ریش های بلند ساخته است. که پر از اشغال های پلاستیک و فلزی است که از خیابان جمع شده. می بینم پدرم است که در این کومه نشسته انگار هم ساکن آنجا است و هم نیست. با خودم می گویم پس از مرگش همیشه اورا در باغی می دیدم چطور این بار او در این رنج دیده ام. اما او حرف نمی زد. فقط نگاه می کرد.

انگار مرا به چیزی رهنمون می کرد. جایی بین همین اشغال های جمع شده باید دنبال چیزی می گشتم. چیزی که برای روز مبادا بود. در بین آشغال های یک کیسه کهنه دست کردم. گشتم و یافتم. سلاحی قدیمی در جلدی چرمین که انگار سال ها است برای روز مبادا مانده بود.

از پدر می خواهم سوال کنم اما او حرف نمی زند و فقط به من حسی را القا می کند.

امروز روز مبادا است…

باید اول به سراغ جوخه های مرگ رفت.

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s