خبر آخر

نام وبلاگ:

جستجو برای عباث که دوستش داریم

خبر دو نقطه

پنجشنبه 2 مهر

جستجو متوقف شد

Advertisements

مهم ترین حرف های تاریخ بشریت زده شد

هولوکاستی در کار نیست

اگر راست می گید خودتون یه کشور برای یهودیا درست کنید

ما خودمان قلب دموکراسی هستیم

انرژی هستی حق مسلم ماست

ملت مظلوم فلسطین کلن جگر من هستند

همه ما منتظر ظهور هستیم

اوباما ایمان بیاور تا رستگار شوی

ما حرف نداریم

بچه شش ساله ما اتم پله می کند

همه اش خوب است اما کلن در جمع فامیل وقتی تخمه می خورند و از تیر آهن شروع می کنند و به حل فصل مناقشات جهانی به همراه عمه و خاله و دایی با آروغ دوغ تلمی تمام می کنند…

چی؟

ببخشید خوانندگان محترم الان به من اعلام کردند این سخنرانی شخص پرزیدنت در سازمان ملل بود.

بله داشتم عرض می کردم این صحبت های بسیار مهمی است که فقط در سازمان ملل باید توسط منجی عالم بشریت ادا بشه که خوب برای

هزار ونهصد هفتادمین بار هم گفته شد دیگر…

ایکاش باد صدایم را می برد

نامه بهنود شجاعی زندانی که مهلت یک ماه او پایان یافته و بازهم در انتظار مرگ بسر می برد.

بنام خداوند بخشنده مهربان
ایکاش باد صدایم را می برد
ایکاش گنجشکانی که از بالای دیوار بلند زندان رد می شوند حرفهایم را می شنیدند و بر ایوان خانه شما می نشستند و برایتان بازگو می کردند.
بچه ای بودم تا چشم باز کردم مادرم رفت و فرشته نجاتم مرا تنها گذاشت.
هیچگاه فکر نمی کردم بی مادری اینقدر سخت باشد.
بیش از سه سال است که در کنج زندان نشسته ام و تمام خاطرات زندگی ام در یک روز خلاصه شده .
سه سال است در یک روز زندگی می کنم. سه سال دائم مسیری را که آن روز رفتم می روم و هر چه تلاش می کنم که برگردم نمی شود.
در خودم فرو می روم،در خودم فریاد می زنم ،بخدا نمی خواستم چنین شود،ای خدا چرا چرا اینطور شد.
چرا تا آخرین لحظه عمرم شرمسار کسانی هستم که هنوز نتوانستم با آنها سخن بگویم و بیان کنم که این بهنود آن موقع نفهمید چه شد. ولی امروز با تمام وجود از آنچه شده پشیمان است و هر روز سر بر خاک می ساید و هر روز از خدا تقاضای بخشش می کند.
من در طی این سالها بارها و بارها در یک روز زندگی کردم و آنهم بدترین روز زندگی ام.
بارها و بارها مرده ام ولی باز نفس کشیدم و باز در انتظار مردن دوباره.
بخدا هیچکس نمی داند سنگینی این بار چیست؟
همانگونه که هیچکس نمی داند داغ فرزند چیست؟
من شرمنده ای ابدی هستم که انسانی را، جوانی را، عزیزی را ،و ….. آه چه بگویم.
ایکاش نمی رفتم،ایکاش …
دو بار مرا برای اجرای قصاص به سلول انفرادی بردند ، شبهای تلخ و سرد و سنگینی بود
نمی دانم چه بگویم هزاران بار مردم. می خواستم گریه کنم، اشکی نبود. می خواستم ناله کنم، صدایی دروجودم باقی نبود.
می خواستم در تنهایی مادرم را در آغوش بکشم و اشک بریزم ولی جز دیوار سفید و آهن سرد هیچ چیز نبود.
به آخر عمری رسیدم که هیچ چیز جز تلخی از آن ندیده بودم و در پایانش جز بار شرمندگی و پشیمانی چیز دیگری برایم باقی نمانده بود.
زندانبان کلید را گرداند و گفت بر خیز وقت رفتن است.
صدای کلید قلبم را لرزاند بیاد درد جانکاه شما افتادم،زمانی که فرزندتان را دیدید.
مرا به محوطه زندان بردند تمام زندگیم در همین دقایق جلو چشمم گذشت و یاد فرزند شما افتادم که او هم چون من آرزوهای فراوانی داشت.
زمانی که در پای چوبه دار به من گفتند،یک ماه فرصت داری تا رضایت بگیری با دیدن برادر آن مرحوم احسان عرق سرد خجالت بر پیشانیم نشست. مرا به زندان برگرداندند.
در سلولم بغضم ترکید. خدایا خدایا چگونه به آنها بگویم شرمنده ام، شرمسارم
شب با مادرم نجوا می کردم، مادر کجا رفتی؟چرا زود مرا تنها گذاشتی؟
اگر تو بودی چه ها نمیشد،ایکاش بودی،ایکاش به در خانه آنها می رفتی، ایکاش از آنان می خواستی در حق من بزرگی کنند، ایکاش از آنان می خواستی که این افتاده بر زمین ندامت و پشیمانی را در دست بگیرند و ایکاش …. ایکاش مادر،مادرم،اگر تو در کنارم بودی ،هرگز این اتفاق برایم رخ نمی داد.
مادر در آن دیاری که هستی به دیدار احسان برو،تو در آنجا برایش مادری کن،من شرمنده اویم و می دانم درد بی مادری چیست.
خداوند مهر و محبت خود را در پدران و مادران ودیعه گذاشت و محبت والدین محبت خدایست .می دانم شما با مهر ترین و با مهربان ترین ها هستید و مهری که به فرزند عزیز از دست رفته خود دارید در دیگری بار بر من گشوده است.
شاید این آخرین نامه من باشد و نمی دانم که به دست مهربان شما خواهد رسید یانه؟
اما تقاضا می کنم بدانید بهنود که سه سال است در تمام لحظات زندگی خود آرزو می کند تا شما را ببیند و به پایتان بیفتد و بگوید، بخدا آنچه گذاشت در فهمم نبود، بخدا نفهمیدم چه شد؟ بخدا شرمنده ام.
شما هرچه بگوئید هر چه بخواهید حق دارید.
ایکاش گرمی مهر و نور محبت شما ذره ای بر من یخ کرده بتابد، ایکاش مرا ببخشید.
شرمنده روی شما
بهنود شجاعی

خاطرتان هست روزی جنگ آغاز شد

خاطرتان هست روزی جنگ آغاز شد

خاطرتان هست روزی بسیجی که بود

مدرسه عشق یادتان هست

باکری، همت، خرازی

یادتان هست اگر کسی می خواست غذا بخورد  اسیرش اول از خودش سیر می شد؟

یادتان هست این مردم چون شیشه بودند و هر چه می شکستند تیز تر می شدند

شهید بهشتی یادتان هست

نه

نه

به خدا که دیگر هیچ کدام یادتان نیست

راستی گفتم بسیجی، جای باتوم روی صورتت که روز قدس رفته بودی بیرون خوب شده؟

پ.ن: امروز سال گرد آغاز حمله عراق به ایران است، ارزش ها متغیرند اما من هنوز درکم به تحلیل همه تغییر ها نمی رسد…

فقط یک نظریه هواشناسی است

سال 1973 ریاضیدانی به اسم ادوارد لارنتز در یک کنفرانس هواشناسی نظریه ای رو مطرح کرد که به سرعت به عنوان یکی از جنجالی ترین مباحث علمی قرن جای خودش رو باز کرد. لارنتز با یک سوال سخنرانی خودش رو شروع کرد:

آیا حرکت بالهای یک پروانه در شانگهای میتونه باعث ایجاد طوفان در نیویورک بشه؟

حتما تابحال اسم نظریه آشوب به گوشتون خورده. نظریه ای که بیشتر از هواشناسی در جامعه شناسی مطرح شد و حالا با گذشت 3 دهه از مطرح شدنش به عنوان یک پارامتر مهم در مدلسازی رفتارهای اجتماعی مورد بحث و بررسی قرار می گیره.

طبق نظریه آشوب سرانجام هر سیستمی به آشوب ختم میشه و یکی از نشانه های بروز آشوب در سیستم رسیدن به مرحله ای هست که اصطلاحا لبه آشوب نامیده میشه. لبه آشوب مرز انفکاک سیستم از اجزای تشکیل دهنده اش هست. به این معنی که اجزای تشکیل دهنده سیستم با گذشت زمان کم کم از ساختار دینامیک سیستم جدا شده و سیستم روی اجزای جدیدی سوار میشه. از سوی دیگر هم اجزای قدیمی سیستم که حالا جایی توی سیستم جدید ندارن باعث اختلال در عملکرد سیستم میشن این روند زمانی سیر صعودی پیدا میکنه که این اجزای آشوبگر کم کم تشکیل یک بدنه مستقل از سیستم اصلی رو میدن, در این وضعیت مشکل برای سیستم دوچندان میشه چون باید به مقابله و نفی مجموعه ای بپردازه که خودش رو بوجود آوردن….درواقع سیستم اینجا خودش, خودش رو انکار

میکنه!

قدس آزاد شده ها… بیشینین فیلم سینمایی تونو ببینین

اطلاعیه مهم صدا وسیما

قدس آزاد شد.اسراییل نابود شد.

اوباما مسلمان شد.اروپا کامل فتح شد.

پرز سقط شد.کانادا دارلاسلام شد.

مسیح ظهور کرد.بساط عدل یک شب گسترده شد.

سفره جور وظلم یک ساعته برچیده شد از این رو

جمعه خواهشن نیان بیرون با بیشینین فیلم سینمایی تون رو ببینین یا برین شمال عشق وصفا