دست نوشته های یک نابینا

آرام می نویسم،

اما نمی دانم شروع کاغذ از کجاست و نمی دانم نوشته ام تا کجا می پاید که به انتهای کاغذ نمی رسد

من دستم را حایل می کنم تا قلم از روی کاغذ نیفتد

من فقط می توانم بنویسم اما نمی توانم بخوانمش چون نمی بینمش

من دوست دارم بنویسم

از تو

از رنگی که بر تنت اندام زیبایت را زیباتر می کند

دوست دارم وقتی تو در برابرم با لباسی گل بهی می رقصی بنویسم

می گویی نمی بینم؟

اما من تمام رنگش را از بوی تنت احساس می کنم

می خواهم اما برایت بنویسم:

به من ترحم نکن

من دوست داشتن را دوست دارم نه ترحم کردنت را

لعنتی…

اردوان / مرداد 88

2 دیدگاه برای «دست نوشته های یک نابینا»

  1. وعده ما فردا پنج شنبه ۸ مرداد ساعت ۶ بعد از ظهر مصلی تهران چهلم شهدای راه آزادی با حضور موسوی و کروبی. هر کس به ۱۰ نفر اطلاع دهد تا نشان بدهیم که ما خس و خاشاک نیستیم. رسانه شما اید.

  2. man tajikam , va daram yak taraneh va avaze bara jonba josh sabzeh shoma, va an ra beh hameh ham kalamanam hedia makonem. Arezo ma konam ke hama adamha ham bara in jonbojosh sabz maya konin , zenda basha mamlekate to.

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s