کابلانه / ای رشتی نامرد حالا خوب گیرت آوردم (4)

این وسوسه جنس های عجیب و غریب آمریکه ای(آمریکایی) رهایم نمی سازد. هوس دیدن خنزر پنزر های آن ها مرا می کشد. سمت محله مراد خان که پیش از این بازار بنجلیات آمریکایی در آن برقرار بود. یک تاکسی را دم صبح شکار می کنم و می زنم تنگ سینه اش:

مراد خان می بری؟

– دوصد افغانی (دویست افغانی)

نه زیاده

– ایرانی هستی؟

بله

– بی آ بالا بیادر(برادر) شما پول هم ندی صحیح است…

بین راه کلی چاق سلامتی می کند و از هوای ایران و از حال و روز خوب ایران می گوید. اسلام شهر زندگی می کرده است و سه چهار سالی است برگشته به کابل. راضی نیست می گوید این جا خاکی است و بچه هایش را که ایران به دنیا آمده اند در مدرسه مسخره می کنند. می گوید که در همه جای دنیا اگر کسی پنج سال آدم خوبی در یک مملکت باشد تابعیت می گیرد. می گوید الان بچه های من لهجه ایرانی دارند و سوژه تمسخر بقیه.

خیابان شلوغ است و با احترام می گوید: بخشش باشد دیگر. این ساعت کابل بیر و بار است. (ترافیک منظور این عزیز است). در غلغله جمعیت به مراد خان محله می رسیم اما جا تر است و بچه نیست. بازار را از این جا جمع کرده اند و برده اند پی کارش و ما می مانیم و بخش هایی سوخته که دومی اش دماغ مان است. بازار چند تکه شده است و یکی از بخش هایش رفته است آنور دریا (منظورش رودخانه ای است که پر از لجن های دوران قرون وسطا است و روزی در آن آب آبی جاری بوده است که نمی دانم آن روز اساسن کی بوده). می روم آن ور دریا و از وسط بادمجان های رومی (گوجه فرنگی) و کچالو های تازه (سیب زمینی) و بادمجان ها رد می شوم. می آیم عکس بگیرم از بار سبزیجات، یک پیر مرد می خواهد به عکس حالی بدهد وسط کار یک بادمجان کلفت به قاعده حدود چهل سانتی متر را می گیرد جلو دوربین، تازه از بیخ اش گرفته است و برای این که جلوه بیشتری کند برایم تکان تکانش هم می دهد. نمی توانم احساسات جریحه دار شده ام را دست کم بگیرم. می خواهم یک فقره شبه بادمجان را حواله این مومن بدهم که می بینم آنقدر لبخندش معصومانه است که اصلن هوس می کنم دو تا دیگر هم کنارش به سمت من و دوربین حواله کند.

نمی دانم چرا این همه سادگی این مردم را دوست دارم. اصولن پیچیده نیستند. دلخورند همان جا فحشت می دهند. دوستت دارند راست می آیند می گویند. برایت احترام قایل اند و دماغشان سر بالا نیست. القصه از روی این دریایی بو گندو که عبور می کنم هنوز پس لرزه های بوی تند باقالی پخته و کله پاچه آفتاب خورده که از روی این دریای نازنین ساطع می شود مرا دارد با خود جارو می کند. می زنم می رم بازار تازه که نامش «بوش بازار»است.

داستان این بوش بازار خودش مقوله ای است موهوم که آنرا برای تان بعد خواهم نوشت اما بدانید و آگاه باشید کارمان راه نمی افتد و می گویند باید برم نزدیکی «قوای مرکز» آن جا بازار روبه راه تر است و بوش اش بوش تر!

تاکسی می گیرم و می رم قوای مرکز. پیر مرد می گوید: بیادر (برادر) شما چرا یکه ای طور رخت می پوشی که مردم خیال کنند خارجی هستی؟

می نالم که پدر جان خوب به امام زمان من خارجی هستم. پدرانه نصیحتم می کند این جا گاهی طالب ها بدشان نمی آید یک خارجی را بگیرند و درازش کنند. اون جا باید ثابت کنی که «خارجی» نیستی. نخیر زیر بار نمی رود که ایرانی هم خارجی است. می گوید: ای رانی خارجی نمی شود.

به بازار می رسیم. از مراد خان تمیز تر است و قسمت پیشین قصابی هایی با گوشت های مختلف. یک ران می بینم که نمی دانم راستش کرگدن است یا چیزی در این مایه ها. قصاب صاحب می گوید که شتر است.

ماجرای مارکت بوش را در جایی دیگر ادامه می دهم و آن قصه ای دیگر از این شهرزاد قصه گو است (در مورد این که باور کرده ام زیبایی ویژه ای دارم اعتماد به نفسم شده دو هزار پا از سطح دریا). خب بمالد که در بوش بازار چه جنایاتی که نکردم اما داشته باشید که بعد از چهار ساعت آمدم کنار خیابان که کسی این ابن سبیل را به هوتل (هتل) برساند.

هوا گرم و خشک و ماشین ها در هر ویراژ دویست گرم خاک را به خوردم می دهند و مرا وادار می کنند دو تا فحش ناموس به خودم بدهم که سر چی به این راننده و بادی گارد گفتم مرا رها کنند (داستان بادی گارد هم ماجرایی است که شهرزاد برایتان بعد نقل می کند). یک استیشن می ایستد. آدرس هتل را می دهم. می گوید بیا بالا.

پایم به کف ماشین خورده نخورده می گوید: خوب گیرت آوردم رشتی نامرد، تنهایی!

مانده ام که از کجا در دمی به چند چیز من یک جا مطلع شده. رشتی، نامرد، تنها بودن.

– بی خی ما از شما دیق هستیم. اما سی کن ما چه می همان نوازیم. کاریت نداریم و گرنه الان باید لت و کوبت می کردیم. ای رشتی نامرد…

راستش در ترکیبی از گرما و خاک و این حواله های نا تراش جناب میهمان نواز لنگ در هوا مانده ام. می خواهم چیزی بپرسم اما امان نمی دهد: خاک و گور شما رشتی های نامرد. ای طور فک کردی عین آمریکه ای ها تیپ بزنی من نمی فهموم تو رشتینی. از او کله پخشت ما خو می فهمم که رشتی هستی. چهارده سال د ولایت شما حمالی کردم و شما انی از سر ما هر چه خواستین کردین. حالا ببین چه مهمون نوازیم ما. وگرنه باید تور همین جا وسط خیابون می ششتم (می نشاندم) یک تانکر تیل (سوخت) از روی تو رد می شد.

– من رشتی نیستم…

ببست او دهن خو را. مه همی چهارده سال با شما زندگی کرده ام از اول فهمیدم رشتی هستی.

– من رشتی نیستم…

انه همی اگر یک بار دیگه همی گپ بزنی لت و کوبت می کنم.

– چشم. شما مشهد رو دیدی؟

اوو ها بیادر خوب جایی استک. (انگار فیلش یاد هندوستان می کند و دمی به من فرصت می دهد و از لت کوب (کتک زدن) من انصراف می دهد) در ضمن من فقط تا سرک دافغانان می رم از اون جا یک موتر دیگر روان کن مه با تو نمی آم…

– خب شما که گفتی می ری (باز یاد خشمش افتادم پشتم لرزید و احساس خواپیون شدن برخی لوزه هایم مرا وادار کرد استقبال کنم از این کار). در دافغانان (محله ی در کابل) مرا پیاد می کند. پنجاه افغانی مرا پیاده می کند و بعد دم آخر می گوید: حالا رشتی از مه دلخور نشو مه زیاد از شما ها کتک خوردم دلم پره…

– من رشتی نیستم…

تاکسی بعدی زود سوار می کند. از این که بنا بوده وسط خیابان مرا شیشته کند و یک تانکر را از روی من بشقلد (این از قصاریات دامون رفیق فاب ماست. قل دادن منظور) سه فیوز و دو پفیوز پرانده ام هنوز دارم به تشخیص رشتیت راننده قبلی می مشغولم. راننده دوباره سلام می کند و من منتظرم ببینم چه می خواهد با من بکند. می گوید ایرانی هستی می گویم بله. هشت سال بندر عباس بوده، هول برم می دارد: من بندر عباسی نیستم کاکا جان…

می خندد و می گوید که قیافه تو آخر به بندری ها مگر می خورد؟. یاد می کند که صاحب کارش تمام زندگی اش را به او سپرده بوده و روزی که بر می گشت همه خانواده صاحب کار با اشک بدرقه اش کرده اند. به هتل می رسم مسوول گیت بازرسی هتل عوض شده است. ساکم را می گردد و دوربین و وسایل را می کشد چون روده بیرون از گیت هم رد می شوم بوق می زند. بازرسی بدنی می کند شدید. تو چشم هایم زل می زند. می پرسم: ایران که بودی رشت که زندگی نکردی؟

این بود انشای من خوش بود املای من

راستی شما رشتی نیستین؟

Advertisements

3 thoughts on “کابلانه / ای رشتی نامرد حالا خوب گیرت آوردم (4)

  1. DOOOROOOS BAR RASHTIE BOZORG KHTERATE SHOMA RO MIKHOOONAMO MIKHANDAM DIVOOOONE KONANADAST

    اردوان: به به حضرت دام. آقای مزین کردید وب لاگ فقرا را. حالا اگر بگم خودم هم بعد از خواندن خنده ام می گیرد اغراق نکردم. ممنون که می خوانی و دلمان برای شما سخت تنگیده است. دیشب اتفاقن یک آهنگ مرا در کابل دل تنگ حضرت شما کرد: بی تو زمونه نا مهربونه…

  2. شما رشتی نیستید؟کجایی هستید پس؟

    اردوان: خیر من رشتی نیستم. رجوع به درباره من. به شاید و امید…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s