جزئیات اعدام دلارا دارابی

شاید شنیدن روایت رنج از زبان دوست خوب من مصطفایی درد را دو صد چندان کرد:

گزارش این اعدام را در زمانه بخوانید.

امروز ۱۱ اردیبهشت سال ۱۳۸۸ روز دهشتناکی برایم بود ساعت ۹ صبح اس ام اس روی گوشی ام دیدم که نوشته شده بود » دلارا اعدام شد» تمام بدنم لرزید. نای حرکت نداشتم. دکمه سبز گوش را زدم. آسیه امینی پشت خط بود و گریان گفت دلارا را امروز صبح اعدام کردند. سوار ماشین شدم و به همسرم زنگ زدم. به او گفتم می خواهم به رشت برم. او نیز از فرط ناراحتی گفت که با من می آید. نمی دانم چطور به رشت رسیدم. مادر دلارا خود را به شدت می زد پدرش داستان تحویل دلارا به نیروی انتظامی را می گوید. همه گریه می کنند. همه به سر خود می زنند. همه دلارا را دوست داشتند. ولی او دیگر در کنارشان نبود. او امروز به آرامش رسیده بود. دیگر صدایی از او به گوش نمی رسد.

delara1_2

مادر دلارا گفت که دیروز با دلارا ملاقات کرده. دلارا به او  گفته که مادر اگر من از زندان بیرون بیایم می خواهم تحصیلاتم را ادامه دهم. دوست دارم آزاد باشم و یک نفر از قضات هم به من قول داده که رضایت اولیاءدم را خواهد گرفت. دلارا گفته که مادر من بی گناهم.

مادر دلارا گریه کنان گفت: امروز ساعت ۷ صبح دلارا به وی زنگ زد. و گفت مادر من را می خواهند اعدام کنند. من طناب دار را می بینم. مادر من را نجات دهید. می خواهم پدرم صحبت کنم و به پدرش هم گفت که پدر من می خواهم شما را ببینم. تو رو خدا من را نجات دهید. بعد یک نفر گوشی را از دلارا می گیرد و می گوید. ما به راحتی فرزند شما را می کشیم و تو هیچ کاری نمی توانی انجام دهی.

پدر و مادر دلارا قران به دست به زندان می روند. التماس می کنند. فریاد می کشند و می گویند تو رو خدا اجازه دهد تا ما اولیاءدم را ببینیم. به پایشان بیوفتیم. ولی ….

دلارا دارابی را به پای چوبه دار می برند. او راضی نمی شود اعدام شود. هیچ کس پیش او نبود نه مادر نه پدری و نه وکیلی که به خواسته هایش توجه کند. طناب دار را به گردن نحیفش می اندازند. و نمی دانم کدام بی رحمی صندلی را از زیر پایش رها می کند. نمی دانم او کیست .

قاضی جاوید نیا حکم اعدام دلارا را صادر کرد. پس از مدتی دادستان رشت شد. از زمانی که او متصدی این پست گردید. یک نفر در این شهر سنگسار شد و امروز دلارا دارابی جانش از بدنش جدا شد.

روحش شاد

ولی چرا؟

چرا دلارا اینگونه اعدام شد. به یکی از دوستان گفتم که صدام را هم اینگونه اعدام نکردند. چرا؟

چرا داد مظلومیت دلارا به گوش هیچ بنی بشری نرسید.

عده ای می گویند دلارا مقصر است. عده ای می گویند پدرش مقصر است و عده ای می گویند وکلیش؟ من می گویم دستگاه قضایی.

چرا با وجودی که بسیاری از کشورهای دنیا اعدام اطفال زیر ۱۸ سال را منع کرده اند دستگاه قضایی بر اعدام اطفال پافشاری می کند؟

چرا بی اطلاع به پای چوبه دار می برد؟ اعدام رضا حجازی در اصفهان و بهنام زارع در شیراز نیز به همین نحو بود.

مجری حکم می دانست که اگز زمانی برای اجرای حکم تعیین کند. نمی تواند دلارا را اعدام نماید. چون میلیونها انسان از وی حمایت می کردند. و امروز همه ما می دانیم که بی گناهی پای چوبه دار رفت  و ناعادلانه جانش گرفته شد.

دلارا اعدام نشد …. آرام گرفت

Advertisements

دل آرا امشب بی نگرانی می خوابی

دل آرا دارابی شش سال را با تشویش زندگی کرد. ترسید و بارها لابد از کابوس از خواب پرید. تا پای چوبه دار رفت و برگشت بارها عرق از پشت گردنش به راه افتاد و مرگ به سراغش نیامد.

چند روز پیش که از پای چوبه دار برگشت گفتم بلخره فرجی شد و یکی به دادش رسید.

امروز صبح سحرگاه جمعه انتظار مرگ به پابان رسید. دلارا دارابی دختری که در هفده سالگی قتلی را به گردن گرفته بود اعدام شد…

بت پرستی باز هم در راه است: این بار موسوی

دیشب داشتم بر روی گزارش تکمیلی همایش پویش و موج سوم در برج میلاد کار می کردم. به نکته جالبی برخوردم. چنان افتد و دانی در چهارشنبه شب برخورد مناسبی با عکاسان مطبوعات در این همایش نشده بود و حتا مجری برنامه هم با ایجاد هیجان در مردم سعی در تخریب این عکاسان معترض داشته است. آنها به نظر می رسد اولین اعتراض هایشان به نبود جایگاه مناسب بوده که بعد بحث بالا گرفته و ظاهرن از ناحیه گردن و یقه هم فراتر رفته. 

axx

جالب بود من دیشب سعی کردم دست کم با تعداد زیادی از سردمداران اصلاحات که حاضر در صحنه هم بودند، تماس بگیرم و از آن ها بخواهم برایم جریان را روشن کنند. تعداد زیادی که تلفن ها را بر نمی داشتند و آن هایی هم که بر می داشتند با این مطلع وارد بحث می شدند: «خبری نبوده… منابع شما اغراق کرده اند… بی ربط گفته اند» در حالی که نه تنها شنیده هایم از خود خبرنگاران حاضر حاکی از این درگیری بود بلکه دوستان در وبلاگ هایشان به شرح این ماجرا پرداخته اند. 

حتا برای روشن شدن با دوستان رسانه ای تماس گرفتم که در نهایت یکی از این عزیزان با کمی شوخ طبعی اشاره کرد: «آقا شما هم جان مادرت مته به خشخاش نزار، الان گفتنش آب به آسیاب دشمن ریختنه…» راستش من حیران مانده بودم که باید به این «پوشش» بخندم یا گریه کنم.

image

من گاهی فکر می کنم دوستان در جبهه اصلاحات هنوز نمی دانند بنا هست برای چه مبارزه کنند و حتا گاهی دگماتیسم حاکم در این خیمه را کمتر از خیمه های روبرو نمی بینم. 

دیروز دوستی می گفت بر روی سایت حامیان آقای موسوی سرودی را گذاشته بودند که امروز برداشته اند، چیزی در حد این که خلاصه تو سرت به مثال سر شاه است و از این حرف ها. 

شاید اگر منصف باشیم خیلی هم بر هاله نور آن سو و دیگر حمایت های کمدی هم خرده ای نباید گرفت.

چرا ما تا دچار ارادت که می شویم هوس پرستیدنمان زود گل می کند. فردا یعنی چهار سال بعد؛ این یکی را هم تف و لعنت می کنیم. انگار نه انگار که روزی سرود جاوید شاه برایش ساخته ایم. 

داستان همایش موج سوم را از زبان زیگ علی بشنوید.

پندار هم چنین نوشته است.