خورده کار های نیمه کاره و دغدغه رمانی کهنه

زمان که می گذرد احساس می کنم از آن عقب می افتم. گاهی چشم هایم خسته می شود و گاهی بیش از پیش فکر می کنم باید ببینم و یا بخوانم ولی زمان از برابرم چون برق و باد می گذرد. کار های نیمه کاره دغدعه های روحند و خوره جان. گاهی کوچکند اما می توانند به آب خوردن یک شب آدم را خراب کنند. این کار نیمه کاره حتا می تواند آنقدر کوچک باشد که به نظر بسیاری پر اهمیت نباشد اما نمی شود به آن فکر نکند. به هر حال کار نیمه کاره است. 

امروز صبح بعد از این که شبی را به مخمخه های کار های نیمه کاره گذراندم تصمیم گرفتم برخی از این نیمه کاره ها را تمام کنم اما لیست بلند بالایی از همین ناچیز ها شد که حول ورم داشت. اما امروز را می خواهم تا جایی که می توانم آن ها را جمع و جور کنم تا ذهن آزاد باشد برای برنامه ریزی و کار و تجهیز.

در میان کارهای روزمره ای که پیش رو است چندی است به نوشتن رمانی که چند صفحه اولش را چند سال پیش نوشتم و فقط به جمع آوری مسنتداتش بسنده کردم  فکر می کنم. بعد از کافه پیانو فرهاد راستش بیشتر به جانم افتاد جمع کردن این نوشته. لنکاوی جزیزه ای که برای چند روز رفته بودم دیگ این احساس را جوشان تر کرد. انگاری جان می داد برای آن که در سکوت و ساحل بنشینی چای بخوری و آهنگ گوش کنی و بنویسی. باید بلخره تصمیم را گرفت و دل را زد به دریا برای نوشتن این داستان، داستان آدمی در مانده از آن سوی دنیا که گذارش به افغانستان می افتد. نمی دانم برایش چه اتفاقی قرار است بیفتد اما دارد در درون من این آدم زندگی می کند، سال هاست…

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s