خواب می بینم که مردم را می گیرند

خواب می بینم مردم در مراسم و جشنی که در خیابان ها برقرار است دسته دسته با عیال و فرزند راهی به مرکز شهر هستند. من از بین درز نیمه باز پنجره ای دارم رفتن آنها را تماشا می کنم. اما دلهره دارم. انگار فکر می کنم جشنی که آنها خیال می کنند که جشن پیروزی و یا موفقیت و یا چیزی از این دست است، واقعی نیست. 

همان می شود که فکر می کنم یک باره می بینم هواپیما هایی که بنا هست در مراسم مانور بدهند مسلسل های شان را به سوی مردم می گیرند و از کنارهای دیوار ها همه را گلوله باران می کنند. همه چیز از هم می پاشد. مردم فرار می کنند و کودکان در خیابان ها گریه می کنند. می خواهم دست کسی را از کنار خرابه بگیرم تا از تیر رس مسلسل ها دورش کنم اما خودم می دانم که هیچ کس نباید بداند من آن جا هستم. تلاش می کنم هر چه دستم را دراز می کنم به دست دراز کرده اش نمی رسد. 

از دور اما می بینم بعد از این یورش هوایی کسانی دارند می آیند که بیشتر زن هستند. با مقنعه های سبز رنگ با باتوم و سلاح. انگار شهر را گرفته اند. 

نمی دانم. دلهره همه وجودم را در خواب می گیرد. احساس می کنم. همه چیز به دست آنها سقوط کرده است. آنهایی که احساس می کنم خود در پیکره دولت بوده اند. 

کجا بود: نمی دانم.

که بودند: نمی دانم.

چرا: نمی دانم…

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s