خواب می بینم که مردم را می گیرند

خواب می بینم مردم در مراسم و جشنی که در خیابان ها برقرار است دسته دسته با عیال و فرزند راهی به مرکز شهر هستند. من از بین درز نیمه باز پنجره ای دارم رفتن آنها را تماشا می کنم. اما دلهره دارم. انگار فکر می کنم جشنی که آنها خیال می کنند که جشن پیروزی و یا موفقیت و یا چیزی از این دست است، واقعی نیست. 

همان می شود که فکر می کنم یک باره می بینم هواپیما هایی که بنا هست در مراسم مانور بدهند مسلسل های شان را به سوی مردم می گیرند و از کنارهای دیوار ها همه را گلوله باران می کنند. همه چیز از هم می پاشد. مردم فرار می کنند و کودکان در خیابان ها گریه می کنند. می خواهم دست کسی را از کنار خرابه بگیرم تا از تیر رس مسلسل ها دورش کنم اما خودم می دانم که هیچ کس نباید بداند من آن جا هستم. تلاش می کنم هر چه دستم را دراز می کنم به دست دراز کرده اش نمی رسد. 

از دور اما می بینم بعد از این یورش هوایی کسانی دارند می آیند که بیشتر زن هستند. با مقنعه های سبز رنگ با باتوم و سلاح. انگار شهر را گرفته اند. 

نمی دانم. دلهره همه وجودم را در خواب می گیرد. احساس می کنم. همه چیز به دست آنها سقوط کرده است. آنهایی که احساس می کنم خود در پیکره دولت بوده اند. 

کجا بود: نمی دانم.

که بودند: نمی دانم.

چرا: نمی دانم…

Advertisements

ببار، ببار این باران

باران تمامی سرزمین مرا فرا گرفته است. سیل آسا و آنی. رودخانه ها لبریز و یک باره هم جا تاریک. باران در این سرزمین چون سیل جاری است. سرزمین گرمی که نمی توانم نامش آیا می توانم وطن بنامم؟

موفق ترین

وقتی رگ گردنم بیرون میزنه، دیگه نمی تونم آروم حرف بزنم حتمن باید نعره ای بکشم تا این طوفان رااز درونم بیرون بریزم ،باید دشنام بدم، اطرافیان را تحقیر کنم، باید یکی رابزنم تادردی که در تنم پیچیده کمی آروم بگیره.

دراین موقع اصلن به فکر تنفس عمیق نباید باشم، آب به صورتم نباید بزنم، پیاده روی نکنم، محل راترک نکنم.

فقط یک جا بایستم ونعره بزنم وهرچه که دم دستم آمد  به دیوار بکوبم.

اون موقع من موفق ترین انسان شکست خورده هستم.