داستان های امید ادامه دارد

امید هم شده سوژه این ها رو هم داشته باشید:

ماهواره بي‌جنبه ايراني از زهره خواستگاري كرد…

نهمين پيام ماهواره اميد: جون مادرتون اينقدر مسخره ام نكنيد.

دهمين پيام ماهواره اميد: تا کي بايد بچرخم؟ سرم گيج رفت.

 

مردم ایران در طنازی لنگه ندارند…

Advertisements

4 thoughts on “داستان های امید ادامه دارد

  1. سلام آقاي روزبه
    من ياوري نژاد هستم اگر به خاطر داشته باشيد سال 85 و 86 همديگر رو در موسسه نشرآوران ديديم . من مسئول توزيع كاغذ مطبوعات بودم و اگر اشتباه نكنم شما از مشهد براي گرفتن كاغذ نشريه تان تشريف آورده بوديد . .با آمدن آقاي احمدي نژاد عطاي كار با آقاين رو به لقايش بخشيدم و استعفا دادم و رفتم در يك هنرستان كامپيوتر معلم شدم و درس مي دادم . بودنم در نشرآوران بدليل اين بود كه فكر مي كردم مي توانم به فضاي آلوده ارشاد و نگهداري در امانت مردم و مطبوعاتي ها كمك كنم اما خوش خيال بودم.. بگذريم….
    اين ژن مطبوعاتي ول كن ما نيست ، هرجاي دنيا كه باشيم … امروز تصادفي مجله تونل رو توي بريتيش كانسيل كوآلالامپور كف راهرو ديدم و با ديدن اسم شما و تصويرتون يهو ياد گذشته هاي سخت افتادم اما انگار ديدن چهره يه آشنا تو غربت به آدم يه شادي غريبي رو مي ده … . من مدتي است كه با خانمم و دختر 2 ساله ام مالزي هستم و در دانشگاه MMU مستر معماري نرم افزار ميخونم … درس مي خونم … بهترين كاري كه مي تونستم بكنم تا از فضاي استرس و آلوده ايران و كارهاي دولتي كه واقعا به گروه خون من نمي خورد فاصله بگيرم همين بود… در هر حال خوشحال شدم كه شما را ديدم و يه سرچي كردم و ديدم مالزي هستيد البته يه چيزايي هم از هلند خوندم كه نفهميدم چي شد… اميدوارم هرجاي دنيا كه هستيد پيروز و سربلند باشيد .

  2. سلام آقاي روزبه
    من ياوري نژاد هستم اگر به خاطر داشته باشيد سال 85 و 86 همديگر رو در موسسه نشرآوران ديديم . من مسئول توزيع كاغذ مطبوعات بودم و اگر اشتباه نكنم شما از مشهد براي گرفتن كاغذ نشريه تان تشريف آورده بوديد . .با آمدن آقاي احمدي نژاد عطاي كار با آقاين رو به لقايش بخشيدم و استعفا دادم و رفتم در يك هنرستان كامپيوتر معلم شدم و درس مي دادم . بودنم در نشرآوران بدليل اين بود كه فكر مي كردم مي توانم به فضاي آلوده ارشاد و نگهداري در امانت مردم و مطبوعاتي ها كمك كنم اما خوش خيال بودم.. بگذريم….
    اين ژن مطبوعاتي ول كن ما نيست ، هرجاي دنيا كه باشيم … امروز تصادفي مجله تونل رو توي بريتيش كانسيل كوآلالامپور كف راهرو ديدم و با ديدن اسم شما و تصويرتون يهو ياد گذشته هاي سخت افتادم اما انگار ديدن چهره يه آشنا تو غربت به آدم يه شادي غريبي رو مي ده … . من مدتي است كه با خانمم و دختر 2 ساله ام مالزي هستم و در دانشگاه MMU مستر معماري نرم افزار ميخونم … درس مي خونم … بهترين كاري كه مي تونستم بكنم تا از فضاي استرس و آلوده ايران و كارهاي دولتي كه واقعا به گروه خون من نمي خورد فاصله بگيرم همين بود… در هر حال خوشحال شدم كه شما را ديدم و يه سرچي كردم و ديدم مالزي هستيد البته يه چيزايي هم از هلند خوندم كه نفهميدم چي شد… اميدوارم هرجاي دنيا كه هستيد پيروز و سربلند باشيد . راستي يادم رفت بگم كه واقعا نشريتون تمني 2 زار با نشريات آبدوخياري اينجا فرق داره و براي اولين بار يه نشريه ايراني رو ديدم كه مي شد بهش گفت نشريه… خيلي عالي بود .. خدا قوت ..

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s