در ساعت مانده به نیمه شب

در پلکان قطار و در انتظاری به اندازه دو دقیقه 

بنا هست قطار تو را جای بگذارد و تو خود را 

می خواهی گرم تر باشد لحظه ها 

بیش از ان که سرما در تمام مغز استخوان نفوذ کند

حرفای تنهایی و حدیث آشوب 

در زمین و زمان 

دنیای کوچک پر از کوه است تا آدم ها با قطار چند دقیقه به نیمه شب در پشت آن گم شوند

حرف های ناگفته چون می های ناخورده در رگ تاکند

چه باک 

بگذار قطار ترا جای بگذارد

تو در ایستگاه به انتظار باش

بر می گردد…

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s